تبليغاتX
لب چشمه
 
کلوپ مشتريان نشر چشمه
 


● فهرست مطالب اين وبلاگ را در كادر سمت چپ مشاهده فرماييد.
● چنانچه پس از خريد از فروشگاه چشمه فاكتوري دريافت نــكرديد، حتما موضوع را به صندوقدار يادآوري كنيد. (صندوق‌دارهاي فروشگاه، موظف به ارائه فاكتور به همه‌ي خريداران هستند). در مواقعي كه برق قطع شده باشد، فاكتور دستي صادر مي‌شود.
● از آنجا كه شركت هزاره سوم متعهد شده است از ايميل اعضاي كلوپ هيچ‌گونه استفاده‌ي ديگري نشود، مجبوريم بخشي از آدرس ايميل افرادي را كه در اين وبلاگ نظر مي‌دهند حذف كنيم. با اين وجود، ممنون مي‌شويم در زمان كامنت‌ گذاشتن، آدرس ايميل خود را درج كنيد تا امكان تماس با شما وجود داشته باشد.
● با توجه به حساسيت‌هاي موجود و با توجه به اين كه تاييد محتواي وبلاگ اعضاي گرامي براي ما مقدور نيست، آدرس وبلاگ اعضا اعلام نمي‌شود. با اين وجود، در صورت تمايل، آدرس وبلاگ خود را در كامنت‌هاي خود قرار دهيد تا ضمن بازديد توسط همكاران ما، مطالب مرتبط را در اينجا نقل كنيم.
● نظرات، پيشنهادها و انتقادات خود را در زير همين مطلب ثبت نماييد.

  نوشته شده در  ساعت 5 بعد از ظهر  توسط مدیر وبلاگ  | 


چهاردهمین شب شعر چشمه، مروری دارد بر کارنامه‌ی شعری سال
1387

دوشنبه 28 اردیبهشت 1388، ساعت 5 عصر، در خانه‌ی هنرمندان ایران شاهد شعرخوانی و گفتگویی انتقادی با برخی از شاعرانی خواهیم بود که در سال 87 موفق به انتشار کتاب‌شان شدند. روجا چمنکار، رویا زرین، گروس عبدالملکیان، شهاب مقربین و آرش نصرت‌اللهی در میز مطبوعاتی کبوتر ارشدی شرکت می‌کنند.

پس از آن،  احمد پوری میز ترجمه‌ی این ماه را با موضوع کارگاه ترجمه‌ی شعر تشکیل می‌دهد.

در بخش آخر هرمز علی‌پور ،شاعر مهمان نشر چشمه، شعرخوانی می‌کند.

 

«اندوهی که شاعران را به نام کوچک می‌خواند

اینجاست.

به شکلی از خاموشی

که چون دهان بگشاید

راز تمام بهارهای سوخته فاش خواهد شد...» ـ هرمز علی‌پور ـ


خانه‌ی هنرمندان ایران: خ. طالقانی، بعد از ایرانشهر، خ. موسوی شمالی، باغ هنر، تلفن: 88836671
نشر چشمه: 88907766
  نوشته شده در  ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مدیر وبلاگ  | 

غرفه‌ي نشر چشمه در نمايشگاه كتاب:

شبستان، راه‌روي ۳۱، غرفه‌ي ۴۶

 

  نوشته شده در  ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مدیر وبلاگ  | 

 

گزارش وضعيت كلوپ چشمه

از زمان تاسيس تا پايان سال 1387

 

- تاريخ آغاز به كار كلوپ: 21/9/86

- تعداد اعضا: 1285 نفر

- روند عضوگيري:

- جنسيت: 52%خانم، 48% آقا

- 92% از اعضا داراي ايميل هستند

- 12% از اعضا به صورت اينترنتي عضو شده اند.

- 90% از اعضا در شهر تهران ساكن هستند.

- توزيع جغرافيايي اعضاي غير تهراني:

- وضعيت" آخرين" مدرك تحصيلي اعضاي كلوپ:

22% از اعضاي كلوپ، دانشجو هستند و آخرين مدرك تحصيلي آن ها منظور شده است. (به عنوان مثال، كسي كه دانشجوي كارشناسي است، آخرين مدرك او ديپلم منظور شده است)

 

- تاريخ راه اندازي وبلاگ: 11/11/86

- تعداد كل بازديدها: حدودا 30 هزار بازديد

 

- ميزان خريد اعضا: حدودا 44 ميليون تومان

- 64% از اعضا، حداقل يك بار خريد داشته اند.

- يشترين تعداد فاكتور يك عضو: 53 فاكتور (091251619)

- بيشترين ميزان خريد يك عضو: 838 هزار تومان (093525776)

 

- پرفروش‌ترين كتاب: كافه پيانو

 

 

  نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مدیر وبلاگ  | 

«اگر روزها و عمر را باخته باشم

هنوز این فنجان چای روبه‌روی من گرم است

و این چراغ قدیمی یادگار اجدادم روبه‌روی من

روشن است...»    ـ احمدرضا احمدی ـ

 


نشر چشمه از شما دعوت می‌کند تا در مراسم رونمایی کتاب همه‌ی شعرهای من، ساعت 5 عصر دوشنبه 31 فروردین 1388 در خانه‌ی هنرمندان ایران، شرکت کنید.

 

سیزدهمین شب شعر چشمه به رونمایی کتاب مجموعه اشعار احمدرضا احمدی اختصاص دارد. در این مراسم ـ به ترتیب حروف الفبا ـ آیدین آغداشلو، محمدهاشم اکبریانی، ع. پاشایی، احمد پوری، محمد شمس لنگرودی، حسن کیائیان و مسعود کیمیایی سخن خواهند گفت.

در پایان، احمدرضا احمدی شعرخوانی می‌کند. اجرای مراسم به عهده‌ی سولماز نراقی است.

  نوشته شده در  ساعت 10 بعد از ظهر  توسط مدیر وبلاگ  | 

 

دومين همايش "هنر و فرهنگ عشاير ايران" برگزار مي شود.

 به گزارش روابط عمومي مركز هنر پژوهي نقش جهان وابسته به فرهنگستان هنر، دومين همايش "هنر و فرهنگ عشاير ايران" (فارس وكهكيلويه بويراحمد) در راستاي فعاليت هاي فرهنگستان هنر در شناساندن فرهنگ و هنر ايران زمين با ژرف‌انديشي در مباني فكري اصيل ايراني و به منظور مطالعه،بررسي و پاسداشت هنر عشاير و احياي هنرهاي فراموش شده آنها با رويكرد تخصصي با همكاري نهادهاي ملي و منطقه‌اي در مناطق عشاير  برگزار خواهد شد.

اهداف همايش:

- شناسايي و معرفي هنر هاي عشاير و مستند سازي هنر هاي مربوطه

- برقراري ارتباط ميان انديشمندان، پژوهشگران و هنرمندان در حوزة هنر و فرهنگ عشايري

- بررسي راهكارهاي احيا و حفظ هنرهاي در حال فراموشي و فراموش شده عشايري

- تجليل از پيشكسوتان هنر و فرهنگ عشايري

- ايجاد زمينه براي حمايت و تشويق هنرمندان جوان

محورهاي همايش:

1. هنر هاي صناعتي

- صنايع دستي (دستبافته‌ها، منسوجات  فلزي و سنگي،‌زيور آلات ، رنگرزي و...)

2. آيين‌ها و بازيهاي نمايشي:

- مراسم و آيين‌هاي مذهبي- ملي

- حماسه‌خواني (شاهنامه‌خواني)

- بزمي خواني (خسرو و شيرين، فلك نازخواني و ...)

- آيين‌ها و مناسك عشايري (طلب باران و ...)

- بازيهاي عشايري

- هنرهاي ورزشي- رزمي

- ساير موضوعات مرتبط

3. ادبيات:

- شعر و شاعري در فرهنگ عشاير

- ادبيات عاميانه و قصه‌ها، مثلها، چيستان‌ها و ...

- ادبيات شفاهي عشاير

- ادبيات مكتوب عشاير

4. هنرهاي تجسمي:

- طراحي

- نقاشي

- خوشنويسي

- مجسمه‌سازي

5 . موسيقي:

- مقام ها ، آهنگ ها و ساختار موسيقي نواحي

- سازهاي موسيقي عشايري

- موسيقي كار

- موسيقي آييني و مذهبي

ضوابط نگارش مقاله:

- رعايت موازين پژوهشي در مقاله (چكيده، مقدمه، روش تحقيق، تجزيه و تحليل و نتيجه‌گيري و تصاوير)

- مقاله روي كاغذ A4 حروف‌چيني شده و به همراه لوح فشرده تحت برنامة word ارسال گردد

- دبيرخانة همايش در انتخاب و ويرايش مقاله‌ها آزاد است.

- مقاله‌هاي پذيرفته شده براي ارائه و چاپ و يا منحصراً براي چاپ (كامل يا چكيده) در نظر گرفته مي‌شود

- مقالات رسيده بازگردانده نمي‌شود

- مقالات پذيرفته شده تا قبل از انتشار مجموعه مقالات همايش نبايد در نشرية ديگري به چاپ رسيده باشد.

بخش نمايشگاهي:

در روزهاي همايش، كارگاه تخصصي و نمايشگاه عكس از هنرهاي اصيل عشاير بر پا خواهد بود

برگزار كنندگان:

    فرهنگستان هنر با همكاري نهادهاي ملي و بين المللي و محلي

مهلت ارسال چكيده مقالات: 25/2/1388

مهلت ارسال اصل مقالات: 15/3/1388

زمان برگزاري همايش: 15 تير 1388

مكان برگزاري همايش: ياسوج

نشاني دبير خانه همايش : تهران، خيابان ولي‌عصر، ضلع جنوبي پارك ساعي، پلاك 1101، مركز هنر پژوهي نقش جهان

تلفن: 14- 88553913 

نمابر: 88553915

پست الكترونيكي:‌  www.honar.ac.ir             ashayer@honar.ac.ir 

 

  نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مدیر وبلاگ  | 

 
چهارشنبه سوري، يک جشن بهاري است که پيش از رسيدن نوروز برگزار مي‌شود. مردم در اين روز براي دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهاي‌شان مراسمي را برگزار مي‌کنند که ريشه‌اش به قرن‌ها پيش باز مي‌گردد.
ظاهرا مراسم چهارشنبه سوري برگرفته از آئين‌هاي کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آن‌ها و با اشکال ديگر در ميان باقي بازماندگان اقوام آريائي رواج دارد:

"براي ما، يك سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه (يا هر چهار سال، ۶ روز اضافه). ما در اين پنج روز آتش روشن مي کرديم تا روح نياکانمان را به خانه‌هاي‌مان دعوت کنيم."

بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوري، بازمانده آن آتش افروزي ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد براي اين‌که اين سنت از بين نرود، نحسي چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و چهارشنبه سوري پديد آمد.

"سور" در زبان و ادبيات فارسي و برخي گويش‌هاي ايراني، به معناي "جشن"، "مهماني" و "سرخ" آمده است. 

مراسم‌هاي چهارشنبه سوري

- بوته افروزي:

در ايران رسم است كه پيش از پريدن آفتاب، هر خانواده بوته‌هاي خار و گزني را كه از پيش فراهم كرده‌اند روي بام يا زمين حياط خانه و يا در گذرگاه، در سه يا پنج يا هفت «گله» كپه مي‌كنند. با غروب آفتاب و نيم تاريك شدن آسمان، زن و مرد و پير و جوان گرد هم جمع مي‌شوند و بوته‌ها را آتش مي‌زنند. در اين هنگام از بزرگ تا كوچك هر كدام سه بار از روي بوته‌هاي افروخته مي‌پرند، تا مگر ضعف و زردي ناشي از بيماري و غم و محنت را از خود بزدايند و سلامت و سرخي و شادي به هستي خود بخشند. مردم در حال پريدن از روي آتش، ترانه‌هايي مي‌خوانند:

زردي من از تو، سرخي تو از من

غم برو شادي بيا، محنت برو روزي بيا

اي شب چهارشنبه، اي كليه جاردنده، بده مراد بنده

خاکستر چهارشنبه سوري، نحس است، زيرا مردم هنگام پريدن از روي آن، زردي و ييماري خود را، از راه جادوي سرايتي، به آتش مي‌دهند و در عوض سرخي و شادابي آتش را به خود منتقل مي‌کنند. 
در هر خانه، زني خاكستر را در خاك‌انداز جمع مي‌كند، و آن را از خانه بيرون مي‌برد و در سر چهار راه، يا در آب روان مي‌ريزد. در بازگشت به خانه، در خانه را مي‌كوبد و به ساكنان خانه مي‌گويد كه از عروسي مي‌آيد و تندرستي و شادي براي خانواده آورده است.
در اين هنگام اهالي خانه در را به رويش مي گشايند. او بدين گونه همراه خود، تندرستي و شادي را براي يك سال به درون خانه خود مي‌برد. ايرانيان عقيده دارند كه با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار، فضاي خانه را از موجودات زيانكار مي‌پالايند و ديو پليدي و ناپاكي را از محيط زيست دور و پاك مي سازند. براي اين كه آتش آلوده نشود خاكستر آن را در سر چهارراه يا در آب روان مي ريزند تا باد يا آب آن را با خود ببرد.  

- فال گوش نشيني:

زنان و دختراني كه شوق شوهر كردن دارند، يا آرزوي زيارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نيت مي كنند و از خانه بيرون مي روند و در سر گذر يا سر چهارسو مي ايستند و گوش به صحبت رهگذران مي سپارند و به نيك و بد گفتن و تلخ و شيرين صحبت كردن رهگذران تفال مي زنند. اگر سخنان دلنشين و شاد از رهگذران بشنوند، حاجت و آرزوي خود را برآورده مي پندارند. ولي اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسيدن به مراد و آرزو را در سال نو ممكن نخواهند دانست. 

- قاشق زني:

زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقي با كاسه اي مسين برمي دارند و شب هنگام در كوچه و گذر راه مي افتند و در برابر هفت خانه مي ايستند و بي آنكه حرفي بزنند پي در پي قاشق را بر كاسه مي زنند. صاحب خانه كه مي داند قاشق زنان نذر و حاجتي دارند، شيريني يا آجيل، برنج يا بنشن و يا مبلغي پول در كاسه هاي آنان مي گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زني چيزي به دست نياورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود نااميد خواهند شد. گاه مردان به ويژه جوانان، چادري بر سر مي اندازند و براي خوشمزگي و تمسخر به قاشق زني در خانه دوستان و آشنايان خود مي روند.

- آش چهارشنبه سوري:

خانواده هايي كه بيمار يا حاجتي داشتند براي برآمدن حاجت و بهبود يافتن بيمارشان نذر مي كردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا» يا «آش بيمار» مي پختند و آن را اندكي به بيمار مي خوراندند و بقيه را هم در ميان فقرا پخش مي كردند.

- تقسيم آجيل چهارشنبه سوري:

زناني كه نذر و نيازي مي كردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجيل هفت مغز به نام «آجيل چهارشنبه سوري» از دكان رو به قبله مي خريدند و پاك مي كردند و ميان خويش و آشنا پخش مي كردند و مي خورند. به هنگام پاك كردن آجيل، قصه مخصوص آجيل چهارشنبه، معروف به قصه خاركن را نقل مي كردند. امروزه، آجيل چهارشنبه سوري جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوري شده است.

  نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مدیر وبلاگ  | 

همیشه‌ی خدا، از این روزنامه‌‌خوان‌های حرفه‌‌ای بودم. طوری که تا همین چندسال پیش، روزانه چه بسا تا ده دوازده روزنامه (از چپ و راست تا میانه) را نمی‌خواندم؛ خوابم نمی‌برد. طوری که همسرم از دستم به ستوه آمده بود و نمی‌دانست با آن حجم بزرگ از روزنامه‌ها که هرروز روی هم تلنبار می‌شد؛ چه بکند.

خواندنم هم واقعاً اسمش خواندن بود. نه اینکه فقط به تیترها و عنوان ها اکتفا کنم. یا مثلاً فقط به صفحات سیاسی‌شان. بلکه تقریباً همه‌ی محتوای‌شان را می‌بلعیدم!

یک‌روز تصمیم گرفتم دیگر روزنامه نخوانم و خریدن و خواندن روزنامه را که تنها تفریح روزانه‌ام بود، متوقف کنم. اصلاً باورم نمی شد که به آن سادگی بتوانم روزنامه‌خواندن را کنار بگذارم. برای چندروزی سختی کشیدم و اعصابم متشنج بود، اما رفته رفته بهش عادت کردم. و اکنون سال‌هاست که حتا یک نسخه روزنامه نخریده و نخوانده‌ام (مگر بسیار به‌ندرت).

تا اینکه طولی نکشید که به اینترنت‌گردی رو آوردم و بعدش هم وبلاگ‌نویسی. که دقیقاً‌ نشست جای همان عادت قدیم و هیچ ازش کم نیاورد. چه از حیث هزینه‌اش و چه از حیث زمانی که بهش اختصاص می‌دادم.

حالا؛ از این حکایت هم به ستوه آمده‌ام و حسابی احساس خستگی می‌کنم. و فکر می‌کنم باید این عادت را هم کنار بگذارم که بیشتر وقتم در روز، صرف خواندن این سایت و آن سایت یا این وبلاگ و آن وبلاگ می‌شود. آن هم با آن وسواسی که من دارم که از هیچ خبر و تحلیلی هم نمی‌گذرم.

این است که این آخرین پست من در گفتمگفت خواهد بود.
در این مدت، دوستان بسیاری پیدا کردم که از دوستی باهشان خوشوقتم. همینطور خوانندگانی بودند که همیشه در این راه همراهم بودند و بعضی‌شان، آنطور که برایم می‌نوشتند، جزو عادت‌های روزانه‌ی شان، یکی هم سر زدن به گفتمگفت بود. از همه‌شان، به خاطر این همراهی سپاسگزارم که در این مدت، تنهایم نگذاشتند و مونس و همدم من در وقت دلتنگی یا خوشی بودند. و برای‌شان، در هرکجا که هستند؛ آرزوی خوشوقتی و شادکامی می‌کنم.

فقط، تا چندروزی، در بخش کافه‌پیانو؛ شاهد ادامه‌ی گفتگوی من و احمدرضا توسلی خواهید بود.

زنده باشید.

بعدالتحریر:
یکی دو‌تا کامنت که ازتان گرفتم؛ به‌نظرم می‌رسد باید این‌را اضافه کنم که دلیل این تصمیمم چیست: این‌که من از وقتی بیدار می‌شوم و می‌آیم این پائین تا وقتی که در ساعت 3 یا 4 شب می‌روم بالا تا بخوابم؛ بدون این که حواسم باشد، نزدیک به یک تا یک پاکت و نیم سیگار می‌کشم. درحالی که وقتی بالا هستم، بسیار به‌ندرت هوس سیگار می‌کنم. مثلاً در طول سه جهار ساعت، شاید یک‌بار.

دیشب وقتی خواستم بخوابم؛ تا نزدیک یک ساعت شاید، خوابم نمی‌برد. اصلا نمی‌توانستم نفس بکشم و احساس خفگی می‌کردم. هیچ‌کاریش هم نمی‌توانم بکنم. یعنی اگر بخواهم بنشینم و بنویسم (یا بخوانم) بدون اینکه حواسم باشد، هی سیگار پشت سیگار روشن می‌کنم. از این است که به ستوه آمده‌ام.
می‌خواهم بروم جلوی تلویزیون بنشینم؛ یک کیلو تخمه آفتابگردان هم بگذارم جلوم! ا بی‌بی‌سی فارسی نگاه کنم و محو اجرای پونه قدوسی و دیگران شوم (یا این برنامه «تخت‌گاز»ش که شاهکار است) یا فوتبال و سریال ببینم و یا بیشتر به گل‌گیسو برسم. همین.

هیچ علت دیگری ندارد. به نظرم دیگر توی سن و سالی نیستم که بتوانم این همه بنشینم و بخوانم و بنویسم و نگران سلامتی‌ام هم نباشم. در سنی که اکنون درش هستم، خواب و خوراک به موقع هم بسیار مهم است. در حالی که وقتی من می‌آیم پائین، اصلاً وقت نهار و شام هم یادم می‌رود خیلی وقت‌ها!

امیدوارم حکایتم را درک کنید.
 

  نوشته شده در  ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مدیر وبلاگ  | 

 

دوازدهمين شب شعر چشمه

دوازدهمین شب شعر چشمه سه‌شنبه، 29 بهمن 1387، ساعت 5 عصر در خانه‌ی هنرمندان ایران برگزار می‌شود.
این جلسه به قالب شعری غزل اختصاص دارد.
در میز مطبوعاتی استاد صدیق تعریف در باب تاثیر شعر کهن بر موسیقی دستگاهی ایران صحبت می‌کند.

پس از آن شاعران غزل‌سرا شعرخوانی می‌کنند: مریم جعفری آذرمانی، شایسته ابراهیمی، مریم افضلی، هادی خوانساری، مونا زنده‌دل، امیر سنجری، بهمن ساکی، علیرضا طبایی، مهدی موسوی، محمد میرزایی و بهروز یاسمی.

هم‌نوازی تار و تمبک و دکلمه‌ی غزل سایه ـ هوشنگ ابتهاج ـ توسط آذر زرگریان و نغمه فرهمند بخش بعدی برنامه است.

در پایان اسدالله امرایی پیرامون تاثیر نهادهای ادبی سخن خواهد گفت. 


خانه‌ی هنرمندان ایران: خ. طالقانی، بعد از ایرانشهر، خ. موسوی شمالی، باغ هنر    88836671
نشر چشمه: 88907766
  نوشته شده در  ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مدیر وبلاگ  | 

(با سپاس از خانم روناك - وبلاگ قصه‌هاي من و كتابام)


  • تارک دنیا مورد نیاز است: ده داستان تاسف‏بار
  • نويسنده: میک جکسون
  • ترجمه‏ی: گلاره اسدی آملی
  •  نشر چشمه
  • چاپ دوم
  • 158 صفحه
  • 2500 تومان

 عنوان اصلی کتاب Ten Sorry Tales هست و ده داستان کوتاه داره (از اسمش هم که پیداست)، اما مترجم اسم یکی از این ده داستان رو برای عنوان کتاب انتخاب کرده. در تقسیم‏بندی کتاب‏ها، جزء داستان‏های طنز آمیز انگلیسی طبقه‏بندی شده. از اون جایی که مفهوم طنز در فرهنگ‏های مختلف فرق می‏کنه، در این مورد خودتون قضاوت کنید. با این وجود، با اطمینان می‏شه گفت که تمام داستان‏ها از یه جور خلاقیت دوست داشتنی بهره‏مند هستند.

 درباره نویسنده از پشت جلد:

میک جکسون در سال 1960 در انگلستان متولد شد. او که از سال 1995 به صورت تمام‏وقت به کار نویسندگی مشغول است، بیشتر با رمان مرد زیرزمینی (1997) شناخته شده. مرد زیرزمینی در همان سال نامزد دو جایزه ادبی بوکر و ویت برد شد.
از این نویسنده به جز مرد زیرزمینی و مجموعه داستان حاضر، رمان دیگری به نام پنج پسربچه نیز منتشر شده است. 

عناوین داستان‏های این کتاب به شرح زیر می‏باشد:

  1. خواهران پی‏یرس
  2. پسری که خواب رفت
  3. قایقی در سرداب
  4. جراح پروانه‏ها
  5. تارک دنیا مورد نیاز است
  6. ربودن موجودات فضایی
  7. دختری که استخوان جمع می‏کرد
  8. بی هیچ ردپایی
  9. گذر از رودخانه
  10. دزد دکمه

از داستان خواهران پی‏یرس:

.... لول و ادنا قلچماق بودند. از بچگی عادت داشتند سطل‏های بزرگ و پاتیل‏های خرچنگ را این طرف و آن طرف ببرند. همین بود که ظرف چند دقیقه قایق‏شان را به ساحل آوردند، به آب انداختند و با دستان زمخت‏شان شروع کردند به پارو زدن.
لول همان‏طور که پارو می‏زد سرش را برگردانده بود و چشم از قایق سرگردان برنمی‏داشت.
ادنا گفت: «فکر نمی‏کنی خفه شده باشه؟»

لول جواب داد: «نه کاملا.»

از موج آخری که قایق شکسته را آرام آرام به عمق گورستان آبی‏اش فرو می‏برد، گذشتند. صاحب بی‏رمق قایق هم کمی آن‏طرف‏تر زیر آب رفته بود و داشت برای بار سوم هم فرو می‏رفت. آن‏قدر دست و پا زده بود که از رمق افتاده بود.سیاهی چشم‏هایش ناپدید شده و دهانش باز مانده بود. با یک دست و پا زدن کوتاه دیگر، مرد بیچاره کاملا زیر آب فرو رفت.

خواهران پی‏یرس خودشان را رساندند به نقطه‏ای که آخرین بار غریق را آنجا دیده بودند. لول دستش را زیر آب برد و چرخاند. نگاهی به ادنا انداخت، سرش را با ناامیدی تکان داد و یک بار دیگر در حالی که آستین را تا شانه بالا زده بود، دستش را بیشتر در آب فرو برد. این دفعه وقتی بالا آمد و پشتش را به قایق تکیه داد یقه‏ی مرد نیمه‏جان در دستش بود.

مرد را به ساحل بردند، روی سنگ‏ریزه‏ها انداختند و شروع کردند به فشار دادن شکمش. حدود یک گالن آب دریا از دهان مرد خارج شد. سپس لول، او را بلند کرد، روی شانه انداخت و سه تایی به خانه رفتند.

روی‏هم‏رفته مرد خوش قیافه‏ای به نظرشان آمد. همه‏ی دندان‏هایش طبیعی بودند و سرش پر از موهای قهوه‏ای تیره بود. خلاصه این که او از آن مردانی بود که دست خواهران پی‏یرس به ندرت به آن‏ها می‏رسید. به همین خاطر، از بی‏هوشی او سوء استفاده کرده یک دل سیر نگاهش کردند. لباس‏های ماسه‏ای را از تنش درآوردند و کنار شومینه آویزان کردند. بعد با حوله خشکش کردند، لباس خواب صورتی ادنا را به او پوشاندند و یک جفت از جوراب‏های کهنه‏ی لول را پایش کردند تا گرم بماند.

همان‏طور که مرد بیهوش روی کاناپه افتاده بود، پیشانی‏اش را پاک کردند و موهایش را مثل عروسک شانه زدند. هنوز لول و ادنا از کنار او بلند نشده بودند و همان‏طور خیره نگاهش می‏کردند که مرد سرفه‏ای کرد و چشم‏هایش را باز کرد.

گفتنی است که لول و ادنا پی‏یرس چند سالی بود که دوران جوانی و طراوت‏شان را پشت‏سر گذاشته بودند. آن‏ها زندگی طولانی و پرمشقتی داشتند. گونه‏هایشان از ضربات باد و امواج دریا ترک خورده بود، دست‏هایشان خشن و موهایشان مثل کنف شده بود. لباس‏های‏شان هم از برخورد مداوم با ماهی‏هایی که صید می‏کردند چرب و چروک بود. در نتیجه وقتی مرد نیمه‏جان چشم‏هایش را گشود و هردو خواهر را بالای سرش دید، احتمالا ترس برش داشت، مخصوصا که فقط یکی از آن‏ها هم برای ترساندن یک مرد غرق شده کافی بود.

ادنا با دندان‏های یکی در میانش به او لبخندی زد و گفت: «باید آب دریا رو از شکمت بیرون می‏کشیدیم.»

چشم‏های غریبه به سرعت به چپ و راست می‏چرخید؛ شده بود مثل حیوانی که به دام افتاده، مثل خرگوشی در تله. نگاهی به سر و وضع خودش در لباس خواب کهنه‏ی ادنا کرد، بعد نگاهی به دو خواهر انداخت و جیغ بنفشی کشید.

در دفاع از او باید گفت که مردک بیچاره، احتمالا با آن همه آبی که قورت داده بود، هنوز کمی گیج بود و آب شور توی سرش شلپ‏شلپ می‏کرد. از روی کاناپه پایین پرید و به سمت در حمله برد. چیزی نمانده بود که در را از پاشنه دربیاورد. بعد با همه قدرتی که داشت، همین طور که لابلای توفال‏ها کله‏معلق می‏رفت، به سمت ساحل فرار کرد.

خواهرها با چشم‏های گرد شده در چارچوب در ایستاده بودند و تماشایش می‏کردند. تازه، کار به همین‏جا ختم نشد. مردک وقتی به حد کافی از خواهران پی‏یرس فاصله گرفت در حالی که هنوز لباس خواب صورتی ادنا را بر تن داشت، برگشت و انگشتش را به نشانه‏ی تهدید برای دو زنی تکان داد که چند ساعت پیش، از مرگ نجاتش داده بودند. سیل کلمات توهین‏آمیز بود که از دهان مرد خارج می‏شد. حرف‏هایش آن‏قدر قبیح و بی‏شرمانه بودند که مرغان دریایی (که اتفاقا خیلی هم پای‏بند اصول اخلاقی نیستند) سرشان را از شرم پایین انداخته بودند. بعد، مرد دوباره راهش را به سمت دریا ادامه داد.

تعجبی ندارد که لول و ادنا پی‏یرس کمی از رفتار مرد جوان ناراحت شدند؛ اما دلخوری لول کمی بیشتر بود، چون او بود که مرد را دیده و از آب بیرون کشیده بود. حس می‏کرد حق دارد که سینه‏اش پر از خشم شده است. ژاکتش را تنش کرد و دنبال مرد راه افتاد.

اگر غریبه صدای پای او را می‏شنید یا حتا نزدیک شدنش را حس می‏کرد، شاید فرصت پیدا می‏کرد، به خاطر از کوره در رفتنش، از لول عذرخواهی کند. اما لول پی‏یرس در حرکت از لای توفال و سنگ‏ریزه‏ها از او تیزتر بود و در عرض چند دقیقه خود را به مرد رساند. شانه‏هایش را گرفت، چرخاندش و یک مشت محکم حواله‏اش کرد. مرد چنان روی زمین پخش شد که نشانی از بلند شدن در او دیده نمی‏شد.

لول مثل یک قهرمان مشت‏زنی بالای سر او ایستاد و خواهرش را صدا زد.

گفت: «قایقو بیار.»

دقیقا همان‏جایی پرتش کردند داخل آب که پیدایش کرده بودند و به سمت ساحل پارو زدند...

  نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مدیر وبلاگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM