کلوپ مشتريان نشر چشمه |

- گذار به دموكراسي
- حسين بشيريه
- نشر نگاه معاصر
- 340 صفحه
- ۵۷۰۰ تومان
"نوسان ساختار قدرت سياسی در رژيم فعلی ايران به گونهای است که میتوان از امتناع ساختاری گذار به دموکراسی در آن سخن گفت." اين نتيجهای است که حسين بشيريه در پايان يکی از فصلهای کتاب "گذار به دموکراسی" میگيرد. کتاب "گذار به دموکراسی" مجموعهای است از چند مقاله که به کوشش حسين بشيريه منتشر شده است.
در اين کتاب، سه مقاله به قلم حسين بشيريه، چهار مقاله ترجمه شده از زبان انگليسی و يک مقاله، نوشتهي منصور انصاری است. سه مقالهاي كه نوشتهي حسين بشيريه است و سه فصل اول کتاب را تشکيل میدهند، در واقع چهارچوب اصلی آرای مطرح شده در کتاب هستند و مقالات بعدی به نوعی به مسائل فرعیتر در زمينهي "گذار به دموکراسی" میپردازند. عنوان اولين مقالهي اين کتاب، "موج جديد نظريههای گذار به دموکراسی" است. بشيريه در اين مقاله بيشتر نظريههای متأخر درباره گذار از رژيمی غير دموکراتيک به رژيمی دموکراتيک را بررسی میکند. او نظريههايی را که درباره شکلهای مختلف گذار از رژيم اقتدارطلب به نظام دموکراتيک، زمينههای اجتماعی و کارگزاران گذار به دموکراسی و فرايند استقرار و تحکيم دموکراسی در کوتاه مدت وجود دارد، صرفا مطرح میکند تا در مقالات بعد با استفاده از اين پايهي نظری نمونههای واقعی گذار به دموکراسی و نيز مورد ايران را تحليل کند. يکی از نکات مهم اين مقاله، تأکيدی است که بشيريه بر نقش نخبگان حاکم (هیأت حاکمه) در فرايند دموکراتيزاسيون میکند. او مینويسد «اين باور رايج که دموکراسی در نتيجهي عواملی چون رشد اقتصادی، توسعه و بالا رفتن سطح سواد به وجود میآيد در سالهای اخير به نقد کشيده شده است».
به نوشتهي او، در نظريههای جديد آن عوامل ديگر شرط کافی برای دموکرات شدن نيستند، هرچند هنوز شرط لازم به حساب میآيند. در تئوریهای جديد ترکيب هیأت حاکمه، وزن نيروهای اقتدارگرا و تحولخواه در اين هیأت، چگونگی تعامل اين نيروها با يکديگر و مسائلی از اين قبيل نقش زيادی در گذار به دموکراسی و يا منتفی شدن گذار به دموکراسی در يک نظام سياسی دارند.
دومين مقالهي کتاب، به بررسی زمينهها و دلايل فروپاشی نظامهای غيردموکراتيک میپردازد. در اين مقاله بحرانهای سياسی که ممکن است به فروپاشی يک نظام غيردموکراتيک بيانجامد و نيز ويژگیهای اجتماعی تأثيرگذار بر فروپاشی يک رژيم غيردموکراتيک بررسی شده است. به عقيدهي بشيريه، يک نظام سياسی غيردموکراتيک ممکن است در سطح سياسی به چهار نوع بحران (بحران مشروعيت، کارآمدی، همبستگی و ايدئولوژی) دچار شود. از طرف ديگر او عقيده دارد که چهار ويژگی و زمينهي اجتماعی عمده وجود دارد که میتواند بر فروپاشی رژيم غيردموکراتيک و گذار آن به يک نظام دموکراتيک مؤثر باشد. حسين بشيريه از نارضايتی عمومی، سازماندهی اين نارضايتی، ايدئولوژی مخالفت و مقاومت و رهبری مخالفان حکومت به عنوان چهار مورد از عوامل مؤثر بر گذار نام میبرد.
در پايان فصل دوم کتاب، تک تک اين شاخصها در چهارده کشور به عنوان نمونه بررسی شده است. بشيريه سعی کرده است نظريه خود را با تطبيق بر شرايط کشورهای آرژانتين، برزيل، شيلی، پرتغال، اسپانيا، يونان، لهستان، روسيه، کره جنوبی و تايوان به عنوان نمونههای موفق و سودان، ايران، برمه و پاکستان به عنوان نمونههای ناموفق "گذار به دموکراسی" بيازمايد. شايد اين بررسی که به نوعی تاريخ مختصر اين کشورها در سالهای گذشته نيز هست، يکی از جذابترين بخشهای کتاب باشد.
بشيريه در سومين فصل کتاب سعی میکند پايه نظریای را که در دو مقاله قبل بنا کرده است، برای تحليل موانع گذار به دموکراسی در ايران به کار گيرد. او در آخرين بخش مقاله قبل و در جايی که نمونههای موفق و ناموفق گذار به دموکراسی را بررسی میکند، ايران را بين کشورهای غيردموکراتيک مینشاند و حکومت فعلی آن را "حکومت دينی در شکل ولايت فقها" مینامد.
بشيريه عقيده دارد در بين نظريههايی که در مقاله اول مطرح کرده، نظريهای که نقش نخبگان حاکم در فرايند گذار به دموکراسی و يا امتناع گذار به دموکراسی را نقشی اساسی میبيند، برای تحليل شرايط ايران مناسبتر است. او مینويسد: «گرچه از حيث عوامل ساختاری و درازمدت مثل توسعه اقتصادی، گسترش آموزش و ارتباطات، نوسازی اجتماعی، گسترش طبقه متوسط جديد، پيدايش جامعه مدنی و غيره زمينههای مناسب برای گذار به دموکراسی در ايران فراهم آمده است اما از حيث عوامل سياسی و کوتاه مدت، گذار موردنظر دچار امتناع شده است».
بشيريه همچنين در پايان اين مقاله نتيجه میگيرد که رژيم سياسی فعلی ايران از لحاظ ساختاری امکان تبديل شدن به يک رژيم دموکراتيک را ندارد:
«به نظر میرسد که ساختار قدرت سياسی با توجه به مبانی حقوقی و اجتماعی نظام، مستعد ايجاد يکی از سه شکل رژيم است: يکی پوپوليسم که محصول تمرکز و انحصار قدرت سياسی از يک سو و جامعه تودهای فعال و بسيج پذير بود، به نحوی که در دهه ۱۳۶۰ پديدار شد. دوم شبه دموکراسی معلق که برآيند ميزانی از عدم تمرکز و رقابت در قدرت سياسی از يک سو و جامعه مدنی نسبتا فعال بود، به شيوهای که در دوران اصلاحات مشاهده شده است. و سوم رژيم محتملی که به واسطه تعليق فرايند گذار به دموکراسی پديد میآيد و حاصل ترکيب تمرکز و انحصار قدرت سياسی از يک سو و ظهور جامعه تودهای منفعل و يا بسيجناپذير از سوی ديگر است. به عبارت ديگر، با توجه به نوسان ساختار قدرت سياسی ميان سه شکل رژيم نامبرده میتوان از امتناع ساختاری گذار به دموکراسی در آن سخن گفت».
نقل از باشگاه آزادمنشي
- این
مردم نازنین (قصههای رضا کیانیان با مردم)
- نشر مشکی
- چاپ نخست، 1388
- 167 صفحه
- ۳۲۰۰ تومان
«اين مردم نازنين» شامل داستانکهاي برخورد رضا کيانيان با مردم کوچه و بازار است.
او در دوران بازيگرياش، هر برخورد جالبي را که با مردم برايش پيش آمده، يادداشت کرده و سعي کرده خاطرات گذشته را هم به ياد بياورد و هرچه را به ياد آورده و هرچه را قابل چاپ بوده، در اين دفتر آورده است. او که قبلاً چند نمونه از اين داستانکها را در مجلات «فيلم» و «نقش صحنه» منتشر کرده، اميدوار است در سالهاي بعد، دفترهاي ديگر اين مجموعه را هم چاپ کند.
رضا کيانيان پيشتر آثاري مثل «بازيگري»، «تحليل بازيگري»، «بازيگري در قاب»، «شعبده بازيگري» و «ناصر و فردين»، درباره تجربياتش در حوزه بازيگري و همچنين سه فيلمنامه «پاتال و آرزوهاي کوچک»، «سومين سرنوشت داوود» (در يک مجلد) و «ماجراجوي جوان» را منتشر کرده است.
پشت جلد:
«شهرت، تنهایی را میدزدد. همهجا نگاهت میکنند. همهجا با تو هستند. زیر ذرهبین هستی. فقط در خانه میشود تنها بود؛ اگر تلفنهای علاقهمندان بگذارند! در خانه هم باید همیشه پردهها کشیده باشد. من هم مثل هر آدم دیگری تنهایی میخواهم. من هم به تنهایی نیاز دارم. بازیگری در هر شکلش تنهایی ندارد. بازیگر، پشت صحنه و روی صحنه همیشه با عدهای دمخور است. تنها نیست... من در خیلی قلبها، خانهای دارم. هیچوقت آواره نمیشوم. بیسرپناه نمیمانم. این همه قلب، این همه خون، این همه تپش. این همه عشق، اینهمه تنهایی و این همه مردم. این مردم نازنین.
از متن كتاب:
روز – داخلی – تاکسی
بعد از سریال آپارتمان که تازه معروف شده بودم، از میدان انقلاب سوار تاکسی شدم. میآمدم به سمت خیابان بهار. طبق معمول یکی دو تا خانم مرا شناختند و سلام و علیک کردند و طبق معمول میپرسیدند آخر سریال چه میشود.
در این مدت راننده مرا شناخت. نگاههای او از آینه جالب بود. هر بار که نگاه میکرد گویی چیزی را کشف میکرد و خندهی نرمی زیر پوستاش میدوید.
میدان فردوسی خانمها پیاده شدند. من بودم و او.
گفت: تشریف بیارین جلو بنشینید.
رفتم جلو. چیزی میخواست بگوید که هی نمیگفت. بالاخره گفت: خانمی که نقش همسر شما را بازی میکنه، به چشم خواهری خیلی خوشگله.
گفتم: بله. ایشان همسر دارند و دو دختر.
سکوت کرد. مسافری سوار نمیکرد. گاهی نگاهام میکرد که چیزی بگوید و نمیگفت.
گفتم: لطف کنید سر بهار نگه دارید.
مثل این که فهمید دیگر فرصتی برای گفتن چیزی که از مدتی پیش میخواست بپرسد، نمانده. همزمان با گرفتن ترمز پرسید: آقای کیانیان! راستی وضع فساد در سینما چهطوره؟
دموكراسی چیست؟
Introducing Democracy
(آشنایی با دموكراسی)
از انشارات یونسكو
- اثر دیوید بیتهام / كوین بویل
- ترجمهی شهرام نقش تبریزی
- نشر ققنوس
- چاپ چهارم
- 1800 تومان
- 166 صفحه
دموكراسی چیست؟ چرا برای آن ارزش قایل میشویم؟ دموكراسی و حقوق فردی چه ارتباطی با هم دارند؟ آیا حكومت اكثریت همواره دموكراتیك است؟ چرا وجود احزاب ضروری است؟ آیا برخی از نظامهای انتخاباتی از برخی نظامهای دیگر دموكراتیكتر است؟ چه ارتباطی میان دموكراسی و ملی گرایی وجود دارد؟ چه ارتباطی میان دموكراسی و اقتصاد بازار وجود دارد؟ چگونه میتوان دموكراسی را حفظ كرد و آن را گسترش داد؟ آیندهی دموكراسی چیست؟
اینها تعدادی از پرسشهایی است كه در این كتاب به آن پاسخ داده میشود. نویسندگان كتاب از طرف سازمان یونسكو ماموریت یافتهاند و كه ضروریترین پرسشهایی را كه امروز در مورد دموكراسی مطرح است، برگزینند و به آن پاسخ دهند.
مطالب این كتاب به صورت پرسش و پاسخ است و شامل 78 پرسش در زمینهی دموكراسی است.
(نقل از باشگاه آزادمنشي)
رویاهای انیشتن
- نویسنده: آلن لایتمن
- ترجمهی: مهتاب مظلومان
- نشر چشمه
- چاپ سوم (پاییز 1385)
- 112 صفحه
- 900 تومان
«رویاهای انیشتن» نه یک رمان است نه یک نوشتهی علمی و نه یک نوشتهی ادبی. «رویاهای انیشتن» نگاه شاعرانه و کنجکاوانهای است به معنای وجود زمان. «آلن لایتمن» نویسنده این کتاب، «انیشتن» را در روزهایی مجسم میکند که هنوز بر فرضیه زمان دست نیافته است.
از مقدمهي كتاب:
هرکدام از ما گمان میکنیم که در دنیایی زندگی میکنیم که بر آن تنها یک زمان حاکم است. ولی از یاد میبریم که در درون ما زمانهای بیشماری جای دارند.
زمان چهرههای متفاوتی دارد. ما تنها به یک چهرهاش عادت کردهایم و با آن زندگی میکنیم. ولی در افکارمان، رویاها و خیالاتمان، چهرههای دیگرش را میبینیم.
این کتاب را نمیتوان به سرعت کتابهای دیگر خواند. زیرا این کتاب زمان خودش را دارد و باید زمان وارد و خارج شدن در هر کدام از دنیاهای مطرح شده در کتاب را پیدا کرد.
هر بخش از کتاب تقریبا شامل یک داستان دو تا سه صفحهای میشود که حکایت ساکنان یك شهر کوچك است. در هر داستان، برای مردم این شهر، گذر زمان مفهوم تازهای دارد. البته گاهی هم ماجرا به کل دنیا بسط داده میشود. در اين کتاب، آلن لایتمن سعی کرده رویاهای انیشتن را قبل از نتیجهگیری نهایی و رسیدن به فرضیه زمان تصور کند و در این کتاب به ما نشان دهد.
از متن كتاب:
در این دنیا آدم فورا متوجه میشود که وضع عجیب است. در دشتها و درهها خانهای دیده نمیشود: همه در کوهها زندگی میکنند.
سابقا، در یکی از درهها دانشمندان کشف کردند که هر قدر از مرکز زمین دور بشویم، زمان کندتر میگذرد و کمتر تاثیر میگذارد. میتوان با اسباب و آلات خیلی حساس آن را اندازه گرفت. وقتی این موضوع عجیب شد شناخته شد، برخی از آدمها که میخواستند به هر قیمتی جوان بمانند، رفتند تا در کوهها زندگی کنند. امروز تمام خانهها بر بلندی کوه «دم»، «ماترهورن»، «مونرز» و دیگر جاهای بلند ساخته میشود. فروش خانهها در جاهای دیگر غیرممکن است.
خیلیها به زندگی در کوهها اکتفا نمیکنند. برای این که حداکثر نتیجه را بگیرند، خانههایشان را روی پایهها درست میکنند. در تمام دنیا، این خانهها بر قله کوهها سر برافراشتهاند و از دور شبیه به یک دسته پرنده هستند که روی پاهای لاغرشان نشستهاند. کسانی که میخواهند مدت درازتری زندگی کنند، خانههایشان را روی پایههای بلندتری میسازند. در نتیجه بعضی از خانهها روی پایههای ضعیف چوبیای ساخته شدهاند که یک کیلومتر ارتفاع دارند. ارتفاع خانهها با طبقه اجتماعی ساکنان آن همسطح است. وقتی کسی از پنجره آشپزخانهاش، باید به بالا نگاه کند تا همسایهاش را ببیند، میتواند مطمئن باشد که همسایهاش مثل او از درد رماتیسم نمینالد، موهای این همسایه بعد از او خواهد ریخت، صورتش دیرتر چین و چروک پیدا خواهد کرد و تمایلات عاشقانهاش به این زودیها از بین نخواهد رفت. به همین ترتیب، کسی که خانه پایینتری را نگاه میکند، میتواند حدس بزند که ساکنانش خسته، بیتوان و نزدیکبین شدهاند. برخی دیگر به خود میبالند که تمام زندگیشان را در ارتفاعات گذراندهاند، در بلندترین خانه، روی بلندترین قله به دنیا آمدهاند و هیچ وقت از آنجا پایین نیامدهاند. جوانیشان را در آینهها ستایش میکنند.
گاهگاهی، کارهای فوری مردم را مجبور میکند که بلندگاهشان را ترک کنند. در این صورت، با سرعت از نردبان پایین میآیند تا به زمین برسند، سپس تا نردبان بعدی یا تا پای دره میدوند، کارشان را انجام میدهند تا هر چه زودتر به خانهشان یا به مکانهای بلند دیگر برگردند. آنها میدانند که با هر قدمی که به طرف پایین برمیدارند، زمان با سرعت بیشتر جلو میرود و در نتیجه زودتر پیر میشوند. در سطح زمین، مردم هیچوقت نمینشینند. در حالی که کیف یا مایحتاج شان را با خود حمل میکنند، میدوند.
در هر شهری، تعداد کمی از اهالی آن، خود را با این فکر که چند ثانیه جلوتر از همسایهشان پیر خواهند شد، شکنجه نمیدهند. این ماجراجویان به دنیای زیرین پایین میآیند تا روزها را پشت سر هم زیر درختهایی که در درهها میرویند، بگذرانند، در دریاچههایی که در این ارتفاعات کمتر، مطبوعترند شنا کنند و روی سطح زمین بغلتند. آنها هیچوقت به ساعتشان نگاه نمیکنند و نمیدانند که دوشنبه است یا پنجشنبه. وقتی دیگران از کنار آنها رد میشوند و مسخرهشان میکنند، آنها فقط لبخند میزنند.
با گذشت زمان، مردم فراموش کردهاند که چرا بهتر است در ارتفاعات زندگی کنند. با وجود این هنوز در كوهها ميمانند، و از نواحي پايينتز احتراز ميكنند. با اصرار از بچههايشان ميخواهند كه از كساني كه در طبقات پايين زندگي ميكنند، دوري ورزند. به سرماي كوه عادت كردهاند و كمبود آسايش را يكي از اصول تعليم و تربيت ميدانند. حتي خود را قانع كردهاند كه هواي رقيق براي سلامتيشان خوب است. به اين دليل خورد و خوراك سادهاي را پذيرفتهاند و هر غذايي را كه سبك نباشد رد ميكنند. در پايان، اين مردمان هم چون هوا لمسنشدني، لاغر و پير پيش از موعد شدهاند.
(با سپاس از خانم روناك)
(با سپاس از خانم روناك - وبلاگ قصههاي من و كتابام)

عنوان اصلی کتاب Ten Sorry Tales هست و ده داستان کوتاه داره (از اسمش هم که پیداست)، اما مترجم اسم یکی از این ده داستان رو برای عنوان کتاب انتخاب کرده. در تقسیمبندی کتابها، جزء داستانهای طنز آمیز انگلیسی طبقهبندی شده. از اون جایی که مفهوم طنز در فرهنگهای مختلف فرق میکنه، در این مورد خودتون قضاوت کنید. با این وجود، با اطمینان میشه گفت که تمام داستانها از یه جور خلاقیت دوست داشتنی بهرهمند هستند.
درباره نویسنده از پشت جلد:
میک جکسون در سال 1960 در انگلستان متولد شد. او که از سال 1995 به صورت تماموقت به کار نویسندگی مشغول است، بیشتر با رمان مرد زیرزمینی (1997) شناخته شده. مرد زیرزمینی در همان سال نامزد دو جایزه ادبی بوکر و ویت برد شد.
از این نویسنده به جز مرد زیرزمینی و مجموعه داستان حاضر، رمان دیگری به نام پنج پسربچه نیز منتشر شده است.
عناوین داستانهای این کتاب به شرح زیر میباشد:
از داستان خواهران پییرس:
.... لول و ادنا قلچماق بودند. از بچگی عادت داشتند سطلهای بزرگ و پاتیلهای خرچنگ را این طرف و آن طرف ببرند. همین بود که ظرف چند دقیقه قایقشان را به ساحل آوردند، به آب انداختند و با دستان زمختشان شروع کردند به پارو زدن.
لول همانطور که پارو میزد سرش را برگردانده بود و چشم از قایق سرگردان برنمیداشت.
ادنا گفت: «فکر نمیکنی خفه شده باشه؟»
لول جواب داد: «نه کاملا.»
از موج آخری که قایق شکسته را آرام آرام به عمق گورستان آبیاش فرو میبرد، گذشتند. صاحب بیرمق قایق هم کمی آنطرفتر زیر آب رفته بود و داشت برای بار سوم هم فرو میرفت. آنقدر دست و پا زده بود که از رمق افتاده بود.سیاهی چشمهایش ناپدید شده و دهانش باز مانده بود. با یک دست و پا زدن کوتاه دیگر، مرد بیچاره کاملا زیر آب فرو رفت.
خواهران پییرس خودشان را رساندند به نقطهای که آخرین بار غریق را آنجا دیده بودند. لول دستش را زیر آب برد و چرخاند. نگاهی به ادنا انداخت، سرش را با ناامیدی تکان داد و یک بار دیگر در حالی که آستین را تا شانه بالا زده بود، دستش را بیشتر در آب فرو برد. این دفعه وقتی بالا آمد و پشتش را به قایق تکیه داد یقهی مرد نیمهجان در دستش بود.
مرد را به ساحل بردند، روی سنگریزهها انداختند و شروع کردند به فشار دادن شکمش. حدود یک گالن آب دریا از دهان مرد خارج شد. سپس لول، او را بلند کرد، روی شانه انداخت و سه تایی به خانه رفتند.
رویهمرفته مرد خوش قیافهای به نظرشان آمد. همهی دندانهایش طبیعی بودند و سرش پر از موهای قهوهای تیره بود. خلاصه این که او از آن مردانی بود که دست خواهران پییرس به ندرت به آنها میرسید. به همین خاطر، از بیهوشی او سوء استفاده کرده یک دل سیر نگاهش کردند. لباسهای ماسهای را از تنش درآوردند و کنار شومینه آویزان کردند. بعد با حوله خشکش کردند، لباس خواب صورتی ادنا را به او پوشاندند و یک جفت از جورابهای کهنهی لول را پایش کردند تا گرم بماند.
همانطور که مرد بیهوش روی کاناپه افتاده بود، پیشانیاش را پاک کردند و موهایش را مثل عروسک شانه زدند. هنوز لول و ادنا از کنار او بلند نشده بودند و همانطور خیره نگاهش میکردند که مرد سرفهای کرد و چشمهایش را باز کرد.
گفتنی است که لول و ادنا پییرس چند سالی بود که دوران جوانی و طراوتشان را پشتسر گذاشته بودند. آنها زندگی طولانی و پرمشقتی داشتند. گونههایشان از ضربات باد و امواج دریا ترک خورده بود، دستهایشان خشن و موهایشان مثل کنف شده بود. لباسهایشان هم از برخورد مداوم با ماهیهایی که صید میکردند چرب و چروک بود. در نتیجه وقتی مرد نیمهجان چشمهایش را گشود و هردو خواهر را بالای سرش دید، احتمالا ترس برش داشت، مخصوصا که فقط یکی از آنها هم برای ترساندن یک مرد غرق شده کافی بود.
ادنا با دندانهای یکی در میانش به او لبخندی زد و گفت: «باید آب دریا رو از شکمت بیرون میکشیدیم.»
چشمهای غریبه به سرعت به چپ و راست میچرخید؛ شده بود مثل حیوانی که به دام افتاده، مثل خرگوشی در تله. نگاهی به سر و وضع خودش در لباس خواب کهنهی ادنا کرد، بعد نگاهی به دو خواهر انداخت و جیغ بنفشی کشید.
در دفاع از او باید گفت که مردک بیچاره، احتمالا با آن همه آبی که قورت داده بود، هنوز کمی گیج بود و آب شور توی سرش شلپشلپ میکرد. از روی کاناپه پایین پرید و به سمت در حمله برد. چیزی نمانده بود که در را از پاشنه دربیاورد. بعد با همه قدرتی که داشت، همین طور که لابلای توفالها کلهمعلق میرفت، به سمت ساحل فرار کرد.
خواهرها با چشمهای گرد شده در چارچوب در ایستاده بودند و تماشایش میکردند. تازه، کار به همینجا ختم نشد. مردک وقتی به حد کافی از خواهران پییرس فاصله گرفت در حالی که هنوز لباس خواب صورتی ادنا را بر تن داشت، برگشت و انگشتش را به نشانهی تهدید برای دو زنی تکان داد که چند ساعت پیش، از مرگ نجاتش داده بودند. سیل کلمات توهینآمیز بود که از دهان مرد خارج میشد. حرفهایش آنقدر قبیح و بیشرمانه بودند که مرغان دریایی (که اتفاقا خیلی هم پایبند اصول اخلاقی نیستند) سرشان را از شرم پایین انداخته بودند. بعد، مرد دوباره راهش را به سمت دریا ادامه داد.
تعجبی ندارد که لول و ادنا پییرس کمی از رفتار مرد جوان ناراحت شدند؛ اما دلخوری لول کمی بیشتر بود، چون او بود که مرد را دیده و از آب بیرون کشیده بود. حس میکرد حق دارد که سینهاش پر از خشم شده است. ژاکتش را تنش کرد و دنبال مرد راه افتاد.
اگر غریبه صدای پای او را میشنید یا حتا نزدیک شدنش را حس میکرد، شاید فرصت پیدا میکرد، به خاطر از کوره در رفتنش، از لول عذرخواهی کند. اما لول پییرس در حرکت از لای توفال و سنگریزهها از او تیزتر بود و در عرض چند دقیقه خود را به مرد رساند. شانههایش را گرفت، چرخاندش و یک مشت محکم حوالهاش کرد. مرد چنان روی زمین پخش شد که نشانی از بلند شدن در او دیده نمیشد.
لول مثل یک قهرمان مشتزنی بالای سر او ایستاد و خواهرش را صدا زد.
گفت: «قایقو بیار.»
دقیقا همانجایی پرتش کردند داخل آب که پیدایش کرده بودند و به سمت ساحل پارو زدند...
معرفي كتاب، از زبان نويسندهي كتاب:
از آنجایی که اینجانب به شدت فروتن هستم نمیتوانم بگویم این کتاب چه معجونی است؛ ولی میتوانم بگویم چه چیزهایی نیست، این کتاب:
برای این نیست که با آن توی سر هاچ بزنید، چون ممکن است هاچ را فقط نیمه جان کند و او بیاید سراغتان، ولی توی سر پشه و مگس های مردنی می توانید بزنید.
برای این نیست که زیر قابلمهی باقالی پلو با قطر چهل و پنج سانت به بالا بگذارید، چون ممکن است بغل های قابلمه فرش تان را بسوزاند و آتش در خرمن تان بیفتد.
مخصوص هدیه دادن در روز ولنتاین نیست، مگر اینکه دچار انحراف نادری باشید و از اینکه طرف، کتابی را توی مختان ورق ورق کند لذت ببرید.
شامل قصه های پیش از خواب کودکان نیست، باور کنید بتمن هم در کودکی چنین طاقتی نداشته.
دستورالعمل آشپزی نیست؛ ولی با خواندن آن یک نیمروی ساده را می توانید درست کنید و با این وضع اقتصاد خراب قارهی آمریکا همین نیمرو را دو دستی بچسبید که اخبار هر شب نشان میدهد مردم کهکشان راه شیری برایش لهله میزنند و شما قدرش را نمیدانید، نکند هوس کردهاید یارانهی نیمرو را هم قطع کنند.
راهنمای چگونه میتوانید در هجده سالگی مدیرعامل شرکت معظم جنرال موتورز شوید و به سوالهای ملت پاسخهای پرت بدهید نیست. رسیدن به چنین مقامی راهنما نمیخواهد اندکی پارتی و مقدار زیادی رو میخواهد.
همهی مشکلات شما با همسر دلبندتان را نمیتواند حل کند؛ ولی میتوانید مطمئن باشید پس از خواندن آن همسرتان به شما که مثل بچهی آدم صبح به صبح میروید سر کار و شب به شب برمیگردید افتخار خواهد کرد.
متاسفانه رایگان نیست؛ مگر برای پانصد ششصد نفر از دوستان، آشنایان، وابستگان دور و نزدیک، کسبهی محل و تمامی کسانی که از راههای دور و نزدیک به این حقیر لطف داشتهاند. بنده همینجا قول میدهم اگر شرکت با وام درخواستی اینجانب موافقت کند کاری کنم که این کتاب به چاپ دوم برسد. اصلا اگر شده دست به سرقت مسلحانه از انبار انتشارات ققنوس بزنم، میزنم تا این کتاب را به چاپ سوم برسانم. برای تمام شدن چاپهای بالاتر نقشههایی دارم که به زودی میهم آنها را یک مقام آگاه فاش کند.
از یک ساندویچ هات داگ دور میدان انقلاب گرانتر نیست و با پولی که بابت آن میدهید دو قاچ پیتزا استیک رستوران غروب هم بهتان نمیدهند. اگر دادند تمام هموطنانی که در شش ماههی نخست سال جاری دو کتاب خوانده باشند مهمان من پیتزا داوود.
متاسفانه در 118 صفحهاش جای خاصی برای نقاشی کودک دلبند شما تعبیه نشده ولی ناشر محترم صفحهی آخر را سفید گذاشته تا خلاقیت فرزند دلبندتان خشک نشود، بیفتد گردن ما.
تاریخ ادبیات را به دو نیم تقسیم نخواهد کرد، یک ترب یا گل کلم را هم بعید است به دو نیم تقسیم کند. دانشمندان جوان ایرانی سرگرم تحقیق بر امکان بریدن پنیر لیقوان توسط کتاب فوق هستند. در صورت تحقق این امر کشور از واردات چاقوی "پنیر لیقوانبری" بینیاز خواهد شد.
طنز نیست ولی رگه هایی از طنز دارد، رگه های طلای نامرغوب هم در آن دیده شده، رگههای فلز زیرکنیوم هم که کاربردهای فراوانی در صنعت پانتومیم دارد در آن کشف شده. فردا نیایید غر بزنید که خندهدار نبود و پولش را از اینجانب مطالبه کنید. اصلا مگر امیرخان ژنرال را ازتان گرفتهاند که برای خنده میروید کتاب میخوانید، جان من حرفهای بعد از بازی اخیر تیمش را گوش کنید: ما فقط تونستیم آرش رو به آرش بشناسونیم تا آرش بدونه اون آرشی که آرشه چه آرشیه و آرش دوباره آرش واقعی بشه که آرش...
یا حرف های اکبر میثاقیان بعد از تمارض یکی از بازیکنان: این از بچگی شاگرد خود من بوده، از همون بچگی دایوینگ تو خونشه!
در پایان لازم به یادآوری است از ابتدای هفتهی آینده این کتاب اگر روی پیشخوان کتابفروشیها نباشد توی قفسههای آنها خواهد بود، کتابفروشی نبش خانهی هنرمندان در خیابان ایرانشهر هم این کتاب را خواهد داشت و آن کتاب شعر معروف هم همچنان رایگان خواهد بود، وسیلهی ایاب ذهاب هم همچنان و از کودکان دلبند هم همچنان و قرعهکشی برای برندگان خوشبخت خودروی سی فایو و سفر با کشتی کروز هم همچنان.
لیلی و مایاکوفسکی
داستان واقعي رابطهی بین لي لي و ماياكوفسكي، یکی از درامهای بزرگ عاشقانهي ادبیات جهانی بهشمار میرود و این موضوع، همیشه چه برای محققان جدی و چه براي هوچیگران، از جذابیت خاصی برخوردار بوده است. برای عدهای، این رابطه نمونهي برجستهای از فساد و بیبندوباری بورژوازی است و عدهای دیگر از آن بهعنوان تجربهي جدیدی از همزیستی یاد میکنند، تلاشی شجاعانه برای بهوجود آوردن رابطه جدیدی از دوستی و عشق.
کتاب از دو بخش تشکیل شده. از ابتدا تا صفحه 65، نویسنده با استفاده از نامهها و تلگرافهای گردآوری شده و آشناییاش با لیلی در آخرین سالهای زندگی او، 15 سال از زندگی لیلی را که به همراه مایاکوفسکی بوده به تصویر میکشد. بعد از این آشنایی اولیه تا صفحه 160 فقط متن نامههايي است كه رد و بدل شده؛ از لیلی به مایاکوفسکی، از مایاکوفسکی به لیلی، از لیلی به همسرش اوسیپ و به مایاکوفسکی. در انتهاي کتاب هم چندين عکس از این شخصيتهاي اين كتاب به چشم ميخورد: لیلی، مایاکوفسکی، اوسیپ و حتی بنگت یانگفلت.
از نامه لیلی به مایاکوفسکی:
- هرشب دماغت را درسته میبوسم! البته آبش را نمیچشمها! دلم برنمیدارد! خلاصه این که تو باید از من راضی باشی.
- سخت در آغوشت میگیرم و پوزه تولهی خودم را میبوسم. لیلیای تو.
از نامه مایاکوفسکی به لیلی:
- آخرین تلگراف تو هم چندان لحن دوستانهای نداشت – نه از « دوستت دارم» نه از «مال تو» و نه «پیشی» در آن خبری نبود.
- تو را هزار بار میبوسم و اوسیپ را هشتصد بار. توله.*
* مایاکوفسکی، لیلی را «پیشی» صدا میزد و لیلی، مایاکوفسکی را «توله».
ادامه... (بخشهايي از متن كتاب)
(با سپاس از خانم روناك، بهسبب همكاريشان در معرفي اين كتاب)
میگفتند روبهروی خانهاش ایستاده بوده و توی کیف کوچکش دنبال کلید ِ در میگشته، که موج انفجار، یا شاید یک ترکش سرگردان، سرش را پرت میکند وسط ِ خیابان. شاید آژیر خطر را نشنیده بوده، یا در همان چند ثانیهی آخر با خودش زمزمه کرده که اینبار هم نوبت دیگری است و کسی با او کاری ندارد. همیشه از جایی آغاز میشود که انتظارش را نداری. یکمرتبه به خودت میآیی و میبینی وسط ِ خاطرهای افتادهای که تمام روزهای گذشته خواستهای فراموشش کنی. هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یاد آوردنش وجود ندارد، باز یک روز با بهانهای حتا کوچک، خودش را از گوشهی ذهنت بیرون میکشد و هجوم میآورد به گذر دقیقههای آن روزت.
ادامه... (قسمتهايي از متن كتاب، يادداشت نويسنده دربارهي انتشار اين اثر، ...)
بابا با سمانه حرف زده به گمانم. پرسید میخواهم خودم را آوارهی کجا کنم توی آن زمهریر؟ گفتم باید بیایم دنبال تو. نمیفهمد. گفت شش ماه است نامه ندادهای. از کجا معلوم هنوز همانجا باشی؟
خیلی شده. نه؟ هنوز همانجایی؟ توی همان اتاقی که عکسش را فرستاده بودی، با کاغذدیواریهای صورتی؟ روبهروی همان دریاچهی یخزدهای که دختر و پسرها رویش سر میخورند؟ با آن اندام درشت و کشیدهی اسکاندیناویایی؟ همانهایی که بعد ِ دو سال هنوز زبانشان را نمیفهمی؟
سردم است. تنم یخ زده. دوست دارم توی یک جای گرم بخوابم. از بابا پرسیدم چهقدر وقت دارم؟ فکر میکند ترسیدهام. من وقت ندارم عزیز ِ دلم. میآیم پیش ِ تو.
آب ِ گرم تمام تن آدم را آرام توی خودش میگیرد. گرمم میکند. مامان خانه را پر گل کرده.

کتاب، شرح زندگي يک روز ِ يک مرد به پايان خط رسيده است که مستاصل و نااميد به آخرين ريسماني که ميپندارد رهايياش ميبخشد چنگ مياندازد و با اين که ميداند ريسماناش پوسيده و سقوط نهايياش محتمل است ناگزير و وامانده ادامه ميدهد.
ادامه... (معرفي و بررسي اين كتاب به قلم يكي از اعضاي كلوپ)
سوختن در آب، غرق شدن در آتش
فرق زندگي با هنر اين است كه زندگي قابل تحملتر است.
بوكفسكي
چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی.
اما سالها طول میکشد تا این را بفهمی
وقتی هم که آخر سر میفهمیاش،
دیگر خیلی دیر شده.
و هیچ چیز بدتر از
خیلی دیر نیست.
امریکایی که بوکفسکی در اشعار و داستانهایش تصویر میکند، زمین تا آسمان با آن چیزی که در پس ذهنمان بهعنوان سرزمین آرزوها ساختهاند تفاوت دارد. همانقدر که زندگی را دوست داشت همانقدر هم از هر چیزی که زندگی را بیالاید متنفر بود.
در جایی گفته: "من به خوبی اعتقاد دارم. چیزی که درونمان وجود دارد و میتواند رشد کند. مثلا وقتی در جادهای پر رفت و آمد غریبهای به من راه میدهد تا رد شوم. قلبم گرم میشود."
ادامه ... (متن برخي از اشعار)
بر خلاف طرح جلدش، چند صفحهی اولش را که ورق بزنی، موضوع آنقدر جالب هست که فکر ِ "چه میشود" بتواند تو را لابهلای کاغذها نگه دارد...
* اين روزها، بيوتن و كافه پيانو، پرفروشترينهاي بازار كتاب هستند و نويسندگان اين دو كتاب، هر يك مدعياند كتابشان پرفروش "ترين" است. سواي اين بحثها، كه بيشتر به جنگ زرگري ميماند، يکی - دو بخش از متن اين كتاب را در ادامهي اين مطلب آوردهايم.
ادامه ... (بخشهايي از متن كتاب، دربارهي رضا اميرخاني، ...)
- آرش نصرت اللهي و همسرش، هر دو از اعضاي قديمي كلوپ چشمه هستند و حالا چند وقتي است كه كتاب آرش به بازار آمده.
- از مدتي قبل، تصميم گرفته بوديم كه فقط كتابهاي منتشر شده توسط نشر چشمه و يا كتابهاي پرفروش را معرفي كنيم؛ اما لطفي كه آرش به كلوپ چشمه داشته، صفا و صميميتاش، طرح جلد زيباي كتابش و چند شعر خاطره انگيزش باعث شد اين روال را نديده بگيريم.
- اولين بار كه اين كتاب را خواندم، تا يكي دو روز بعد، مدام اين جمله از كتاب در ذهنم بود:
آهاي! ديوار برلين هم كه باشي ميريزي
و ناخودآگاه، به ياد فيلم زندگي ديگران ميافتادم...
ادامه ... (متن برخي از اشعار)
پ.ن:
مراسم رونمايي مجموعه شعر « تو / تهران / 1385»، با حضور جمعي از نويسندگان و منتقدان ادبي، در محل كتاب فروشي نشر ثالث، روز پنج شنبه 28/6/87، ساعت 18 برگزار خواهد شد.
در اين مراسم، چند تن از نويسندگان و منتقدان حاضر، به بررسي شعر آرش نصرت اللهي برپايهي مجموعه شعر « تو / تهران / 1385» خواهند پرداخت.
درباره نويسنده:
واريس ديري زني فوقالعاده است. روح او مانند زيبايياش، نفس را در سينه حبس ميكند. او به شكلي
مضاعف زندگي ميكند. روزها، مدل بينالمللي معروف و سخنگوي حقوق زنان در آفريقاست و شبها، روياي بازگشت به وطنش سوموالي را در سر ميپروراند.
وقتي واريس ۱۲ سال بيشتر نداشت، از زندگي كوچنشيني صحرايي فرار كرد؛ چراكه پدرش در ازاي پنج شتر، ترتيب ازدواج او را با پيرمردي شصت ساله داده بود.
واريس از صحراي سومالي ميگذرد و در نهايت خودش را به لندن ميرساند و در آنجا توسط يك عكاس مورد توجه قرار ميگيرد ...
او با خود، خاطراتي ناگوار از سنتي كهن را به همراه دارد: ختنه! وقتي كه واريس فقط پنج سال داشت ختنه شد.
در روياي بابل، از موفقترين و ماندگارترين آثار ريچارد براتيگان، نويسندهي نوآور آمريكايي است. رماني در نهايت جذابيت كه حاصل تجربيات اعجاب انگيز نويسنده در عرصهي خلاقيت ادبي است. اين كتاب، اثري همتا و حتي فراتر از صيد قزل آلا در آمريكا است كه سنتشكني ادبي را در آميزهاي از رازهاي سنتي (داستان كارآگاهي و رمان علمي-تخيلي) به نمايش ميگذارد:
براتيگان در بهترين براتيگانبازي اش!
- نقل از متن پشت جلد كتاب -

درباره نويسنده:
ديمون فرانسيس نايت، نويسندهاي صاحبنام و معلمي صبور است كه حاصل تجربيات فراوان خود را بعد سالها نويسندگي و برگزاري كارگاههاي داستاننويسي، در كتابهايش براي ما به يادگار گذاشته است.
او درباره نويسندگاني كه به آموزش داستان نويسي معتقد نيستند ميگويد: «نوشتن مثل دوچرخهسواري است؛ وقتي دوچرخهسواري ميكنيم همهچيز راحت و طبيعي بهنظر ميرسد، ولي اغلب فراموش ميكنيم كه چقدر زمين خوردهايم تا دوچرخهسواري را ياد گرفتهايم.»
او كه بيشتر، رمانهاي علمي – تخيلي مينويسد معتقد است كتابش مثل هر كتاب ديگري پيغامي در بطري است و كسي كه آن را ميپذيرد و ميخواند در واقع در كلاس و كارگاه او حاضر شده است. نايت و همسرش (كت ويلهلم) چيزي در حدود سي سال را در كارگاههاي نويسندگي گذراندهاند. او كه در يوجين اورنجو ميزيست در سال 2002 چشم از جهان فروبست. اين كتاب اولين بار در سال 1985 به نگارش درآمد و در سال 1997 براي سومين و آخرين بار ويرايش و بازبيني شد.
عنوان فصلهاي كتاب:
پرورش استعداد نويسندگي/ ايده در داستان/ شروع داستان/ هدايت داستان/ تمام كردن داستان/ نويسنده شدن
درياي بزرگ دور
يا گودال كوچك آب
فرقي نميكند
زلال كه باشي
آسمان در توست.
ادامه... (چند شعر منتخب، درباره گروس عبدالملكيان، ...)

پنج داستان كوتاهي كه در اين كتاب گرد آمده است، هريك حكايت زني را بازگو ميكند. زناني با خصوصيات و خلق و خويي متفاوت، اما همگي در جست و جوي حقيقت خود و معناي زندگي.
اريك امانوئل اشميت در اين داستانها با سبكي ساده و بيپيرايه اما پركشش، ترانهسراي اميد و شور زندگي ميشود تا بار ديگر با خوانندهاش به تماشاي معماي پرمرز و راز هستي بنشيند.
پيش از اين از اريك امانوئل اشميت نمايشنامههاي «خرده جنايتهاي زناشوهري»، «نواي اسرار آميز» و «مهمانسراي دو دنيا» توسط انتشارات قطره به چاپ رسيده است.
ادامه ... (بخشي از متن كتاب)
مشخصات:
اين كتاب كه به صورت يك نمايشنامه نوشته شده است، حكايت مردي است كه در اثر يك حادثهي مشكوك، حافظهاش را از دست ميدهد و پس از چند روز بستري بودن در بيمارستان، توسط همسرش به منزل باز ميگردد. همسرش تلاش ميكند با ذكر خاطراتي از گذشته، حافظهي مرد را بازگرداند. اما مرد با اين پرسش مواجه ميشود كه: آيا اين زن همسر اوست؟ و آيا خصوصياتي را كه اين زن دربارهي او نقل ميكند، واقعي است يا تصوير مطلوبي است كه زن در ذهن خود آن را پرورده است؟
داستان اين كتاب 83 صفحهاي چنان جذاب است كه به شما توصيه ميكنيم، 2 ساعت وقت كاملا مناسب براي مطالعهي آن در نظر بگيريد و به اندازه كافي تخمه، چاي يا قهوه، بيسكوئيت و احيانا سيگار! در كنار خود داشته باشيد. چراكه امكان ندارد بعد از خواندن چند صفحهي اول داستان، كتاب را زمين بگذاريد!
* مطالعهي اين كتاب را به همه زوجهاي جوان توصيه ميكنيم، بهخصوص به آنهايي كه تلخيهاي دوستداشتن را چشيدهاند!
ادامه ... (بخشهايي از متن داستان، نوشتههاي پشت جلد كتاب، درباره اريك امانوئل اشميت، ...)
* از سري "منظومههاي عاشقانهي ادب فارسي"
داستانهاي عاشقانه در ادب فارسي از جمله مهمترين، گستردهترين و پرمخاطبترين گونهي ادبي محسوب ميشود. تعداد زياد اين داستانها به نظم و نثر نشان دهندهي رونق اين سبك ادبي است. از اين گنجينهي نفيس و عظيم تنها بخش اندكي چاپ شده و در دسترس علاقهمندان قرار گرفته است. مجموعه داستان هاي عاشقانه با اين هدف در اختيار خوانندگان ادبدوست و فهيم قرار ميگيرد.
حسن و دل يا «دستور عشاق»، «قصهي شاهزاده حُسن و شاهزاده دل» اثر منظوم مولانا محمد بن سيبك نيشابوري مشهور به فتاحي از شاعران معروف قرن نهم هجري است. وي كه در علوم ادبي و خط و خوشنويسي سرآمد بود در سال 853 ق. در گذشت. حسن و دل كه در سال 840 ق. به اتمام رسيد، داستاني رمزي است كه ماجراي عشق «شاهزاده دل»، «فرزند عقل» را به «شاهزاده حُسن»، «فرزندعشق» نشان ميدهد كه سر انجام، دل پس از طي مصائب گوناگون به وصال حسن ميرسد.
ادامه ... (مقدمهي مولفان، نمونه ابيات، ...)
* اين كتاب، برندهي جايزه ادبي روزي روزگاري شد.
قسمتي از داستان "مردي كه گورش گم شد":
دستم را بستهاند. با دستبند از پشت بستهاند و پشت وانتي انداختهاند. كف وانت لخت لخت است. نشستهام روي آهن سرد و تكيه دادهام به ديوارهي فلزي. چشمم را نبستهاند. اول بستند و بعد باز كردند. مرد چاق گفت كه باز كنند و مرد لاغر باز كرد. بعد از اينكه چشمم را باز كردند، فهميدم كدام يك چاق بود، كدام لاغر. سه نفر بودند، مرا انداختند پشت وانت، در پشتي را بستند و رفتند جلو نشستند. نفهميدم هم كي كجا نشست، كي راند. فقط فهميدم كه هر سه رفتند و نشستند. وقتي ماشين راه افتاد، صبح بود. صبح صبح هم نبود، خورشيد درآمده بود. به من هيچي نگفتند. نگفتند كجا ميرويم، كجا ميبرندم. پرسيدم. از همان مرد چاق پرسيدم. فكر كردم از او بايد بپرسم. ولي چيزي نگفتند، هيچ كدام چيزي نگفتند. نه چيزي گفتند، نه فحش دادند. فقط يكبار حرف زدند. مرد چاق حرف زد. گفت: «چشمش را باز کن.»

عطر سنبل عطر كاج، ترجمه كتاب Funny in Farsi است كه با اجازه و تأييد نويسنده در ايران منتشر ميشود. اين اثر يكي از كتابهاي پرفروش امريكا در دوسال گذشته بوده و جوايز متعددي كسب كرده است. از جمله، يكي از سه كانديداي نهايي جايزهي تِربر (معتبرترين جايزه كتابهاي طنز آمريكا) در سال ۲۰۰۵ و كانديداي جايزهي Pen آمريكا در بخش آثار خلاقه غير تخيلي.
يادداشت نويسندهي كتاب بر ترجمهي فارسي:
وقتي خردسال بودم، پدرم آنقدر از ماجراهاي دوران كودكياش در اهواز و شوشتر برايم تعريف ميكرد كه حس ميكردم آن دوران را همراه او گذراندهام. زماني كه خودم صاحب فرزنداني شدم، خواستم آنها ماجراهاي من را بدانند. به همين دليل بود كه اين كتاب را نوشتم.
بسيار خوشحالم كه اكنون نسخهاي فارسي از آن در دسترس هموطنانم قرار دارد. اميدوارم احترام و عشق عميقي كه به خانواده و فرهنگم دارم در اين صفحات جلوه يابد. اگر چه بيشتر عمرم را خارج از ايران گذراندهام، ايران هنوز در رگهاي من جاري است.
(فيروزه جزايري دوما)
ادامه ... (متن فصل اول كتاب، ...)
روزها كه از جلو كافه ميگذشتم، وانمود ميكردم كه موهايش را نميبينم كه طلايي بود و تنش را كه مثل پري دريايي تاب ميخورد.
نگاهي به پشت سرم انداختم. آقا ناظم هم بود. چندتا از بچههاي مدرسه قطار شده بودند دنبالش. سهراب به شانهام زد و گفت: « اونجا رو نگا، بابات!»
با چندتايي از همكارهاش دم دكهي بستهي روزنامهفروشي ايستاده بودند به حرف زدن. ولي مثل اينكه اوقات پدرم تلخ بود.
-از متن كتاب-
ادامه ... (متن يكي از داستانها)

با اينكه دويدن را دوست دارم، با اينكه مسيرهايي را انتخاب ميكنم كه با آدمها روبهرو نشوم، با اينكه ساعاتي را براي دويدن انتخاب ميكنم كه خلوتترين ساعات شبانهروز هستند، هميشه يكجور نياز به ديدهشدن در وجودم هست. حتا وقتي تا كيلومترها ماشيني ديده نميشود و اتوبان خالي خالي است، هميشه فكر مي كنم كسي هست كه مرا ميبيند. كمرم را صاف ميكنم و استيل دويدن را نگه ميدارم. حتا با آن نفر خيالي حرف ميزنم. مثلا ميگويم: شما چطوريد؟ من بد نيستم و فكر ميكنم امشب شب خوبي باشد. يا ميگويم: ميداني! زندگي تكرار نميشود و اين عملكردن را غير ممكن ميكند. اما ميشود بهترين حس را داشت و من گاهي دارم.
- بخشي از داستان آن گوشه دنج سمت چپ-
ادامه ... (متن يكي از داستانها، ...)
* در حال حاضر، اين كتاب پرفروشترين كتاب هفته در فروشگاه چشمه است.
(لطفا تا از نوشتن اين مطلب پشيمان نشدهايم، بخوانيدش)
*ماجراي انتشار اين كتاب را در اينجا بخوانيد.
اين داستان، در ميان تركمنهاي استان خراسان اتفاق ميافتد. سُلوچ همسر مِرگان، بعد از يك دوره ركود در كار -كه باعث اختلاف اين دو نيز شده است- به ناگاه ناپديد ميشود. مرگان ميماند با فرزندان خردسالش كه هم بايد از سويي آنها را بزرگ كند و هم از سويي ديگر، با مردان روستا براي دفاع از حقش درگير شود و هم به فكر بازگشت شوهرش باشد ...
(از زبان محمود دولت آبادي دربارهي اين اثر:)
... و هنوز به چشم ميتوانيم ببينيم كه زنان ما در جاهاي مختلف ايران پا به پاي مردان كارهاي دشوار انجام ميدهند و در سهمي كه از عذاب زندگي ميبرند و نيرويي كه در مقاومت و سختكوشي در برابر اين زندگي مصرف ميكنند هم هيچ كم از مردها ندارند.
در اين مايه، كوشش خودبخودي من اين بوده كه شخصيت واقعي زن به عنوان نيروي بسيار ارزنده در كارهايم به تجلي دربيايد و اين طور كه ميبينم كم و بيش تا اينجا توفيقي حاصل كردهام. بازآفريني مِرگان هم، همچون اعتراض من و اعتراض مِرگان به اين زندگيست كه به ستم بر او و بر امثال او روا داشته ميشود؛ و مقاوت و سختكوشي مرگان و تحمل و سماجت او در حال نفي اين انگ "ناتوان بودن" است. او مثل يك ماده ببر از زندگياش دفاع ميكند، آن را دگرگون ميكند و حتا پا به پاي ديگران وقتي كه لازم بشود با فردايي مبهم مواجه ميشود؛ و به نظر من جز اين كه اين رفتارها زيباتر از رفتارهاي يك مرد است در قبال حوادث، هيچ تفاوتي نسبت به هم ندارند.
- نقل از كتاب ما نيز مردمي هستيم (مصاحبه با محمود دولت آبادي)-
ادامه ... (بخشي از داستان، درباره محمود دولت آبادي، ...)
عنوان: هاكردن (مجموعه داستان پيوسته)
متن پشت جلد كتاب:بعضي چيزها ميرود توي مخم؛ مثلاً همين بوي كباب. اينكه همسايهها بوي كباب راه مياندازند، به خاطر اين نيست كه روي مخم كار كنند. همينطوري نميگويم، روي اين جريان فكر كردهام. نه، نيست. مگر مردم بيكارند؟ اگر بود، شك نداشتم كه ديوانهام، ولي بهخاطر بوي كباب هم كه نميشود از كسي شكايت كرد. بروم بگويم بندههاي خدا توي بالكنشان منقل كباب گذاشتهاند؟ يا اينكه زير پنجرهام ميزندد زير آواز؟
روي اجاق خانهام، سيخ كباب برهام
خانه به خانه ميرود، بوي كباب برهام
* اين كتاب، تنديس نخبگان غير نويسنده را در جايزهي ادبي روزي روزگاري از آن خود كرد و در مدت كوتاهي به چاپ چهارم رسيده است.
پيمان هوشمندراده:
ادامه ... (متن صفحات اوليهي كتاب، نوشتهاي از پيمان هوشمندزاده درباره خودش، چند نقد درباره اين كتاب، ...)

در دنيا دو جور آدم وجود داره: آدمهاي خوب و بد. آدماي خوب شبا خيلي خوب ميخوابن؛ اما آدماي بد ... ميدونن كه از ساعات شب استفادههاي بهتري هم ميشه كرد.
ادامه ... (بخشهايي از متن كتاب، درباره وودي آلن و ...)
بادبادک باز (The Kite Runner)
نویسنده: خالد حسینی
مترجم: مهدی غبرایی
ناشر: انتشارات نیلوفر
قیمت: 4200 تومان
خالد حسینی (متولد کابل، 4 مارچ 1965)، نویسنده و پزشك افغانی است. از سال 1980در ایالات متحده به همراه پدر دیپلمات و مادرش، در آمریکا پناهنده شدند. در شمال کالیفرنیا طبابت میکند و بادبادکباز را در سال 2003 نوشته است. ظاهرا تا قبل از بادبادک باز، به جز چند داستان کوتاه چیزی منتشر نکرده بوده تا اینکه این رمان را مینویسد و در کوتاهترین زمان ممکن، پرفروشترین در دنیا میشود.
تا جایی که حتی اخیرا فیلمی به همین نام به کارگردانیMark Forester (كارگردان فيلمهايي چون Monster's Ball و Finding Neverland) ساخته میشود. البته فیلم دربرگیرندهي همهي داستان کتاب نیست، اما به قول خود خالد حسینی "اقتباس وفاداری نسبت به کتاب هست."
(اين مطلب توسط خانم آراستهپور ارسال شده. از لطف ايشان سپاسگزاريم.)
به پيشنهاد بسياري از اعضاي كلوپ، از اين پس در وبلاگ لب چشمه، يك كتاب مورد بررسي قرار خواهد گرفت. اولين عنوان، كتاب كيميا خاتون است.
چرا كيميا خاتون؟
انتخاب اولين كتاب براي بررسي در چنين سايتي كار دشواري بود. در بين علاقهمندان چشمه، افتخار انتخاب اولين كتاب، نصيب شركت هزاره سوم شد و در بين همهي كاركنان اين شركت، اين افتخار نصيب من شد و بايد كتابي را انتخاب مي كردم كه بيش از همهي كتابهايي كه تا كنون خواندهام برايم جذاب باشد تا بتوانم بر اينرسي سكون غلبه كنم و اين بخش از وبلاگ راه اندازي شود ...
و چه كتابي بهتر از كيميا خاتون!
(قصهي من و كيميا را در اينجا بخوانيد)
با توجه به تنوع سليقهي اعضاي كلوپ، قطعا انتخاب اين كتاب نميتواند مورد توجه همگان قرار گيرد؛ اما بيشك بهترين بهانه براي آغاز اين حركت است.
سعي من و همكارانم اين خواهد بود كه در انتخابهاي بعدي موارد زير در نظر گرفته شود:
آغاز اين حركت با ما بود؛ تداوم و ارتقاي كيفيت آن با شما ...
(ع. رستگار)
ادامه ... (یادداشتهای نویسنده، بخشهايي از متن كتاب، ...)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|