کلوپ مشتريان نشر چشمه |
آخر آدم چه بگوید، زبان قاصر است، این نویسندههای (...) ما میروند سفر که تفریح کنند! آقای نویسنده میری سفر که تفریح کنی؟ خجالت بکش (...)! نرو سفر تفریح کن، یا لااقل برو سفر تفریح نکن، جستجو کن. مگه تو چیت از "دختری به نام نل" کمتره؟ مگه تو گم کردهای نداری؟ اگه نداری چرا نویسنده شدی؟ زجر بکش برادر، بر و بر نگاه کن تو خورشید. عینک آفتابی میزنی میری سفر؟ نه بابا! کوله پشتی هم بردار. توي کوله پشتیت رو هم پر تخمه ژاپنی کن. تف به روت بیاد! بیغیرت! الان من میخوام برای نوشتن رمانم برم تو دل کویر، یک کانتینر خاک کویرو بار بزنم بیارم، هروقت خواستم بنویسم یک مشت بریزم تو چشمام، قشنگ بنویسم. فردا شاید رفتم شمال یک بشکه آب از طرح سالمسازی آوردم که هروقت قلمام پیش نرفت یک قلوپ بخورم راه بیفتم. مگه همینگوی نبود؟ مگه ژول ورن نبود؟ مگه آگاتا کریستی نبود؟ فکر کردین همینگوی دلش برای اسپانیا سوخته بود یا سرش درد میکرد برای ماجراجویی یا میخواست با فاشیستها بجنگه. سیکتیر! همینگوی هروقت داستان کم میآورد روی کرهی جغرافیا نگاه میکرد میدید کجا جنگه میرفت اونجا، میخواست در مورد مجروحشدن بنویسه مجروح میشد، میخواست در مورد معلولیت بنویسه خودشو پرت میکرد جلو خمپاره، آخرش هم خواست در مورد خودکشی بنویسه که اونجوری شد. تو کشور ما آقایان نویسنده هنوز مرگ رو لمس نکردهاند در مورد مردن مینویسند. قباحت داره آقا! آدم بورخس بدنش به درد میاد. مرد حسابی! میخوای در مورد غزه بنویسی نشین زیر کولر تو این سر سیاه زمستون. پاشو برو غزه. حالا درسته گذرگاه رفح رو بستن نمایندهی سازمان ملل هم نمیتونه بره داخل ولی تو برو، تو که اسم خودتو گذاشتی نویسنده برو، بزن به قلب دشمن، برو چند تا خمپاره بخور، لمس کنی خمپاره خوردنو، بعد بیا هرچی دلت میخواد راجع به خمپاره خوردن بنویس. چند تا عملیات انتحاری انجام بده تا دستت بیاد آدم اون لحظه چه حسی داره بعد بیا بنویس. اون ارزش داره وگرنه تخیل میکنی که چی بشه. تخیل کیلو چنده؟ ادبیات ما هرچی ضربه خورد از همین تخیل خورد. من میرم نون میگیرم میام همین رو مینویسم میشه داستان.
اون وقت آقایون همینجوری می شینن تو خونه راجع به یازده سپتامبر می نویسن. آقا می خوای راجع به یازده سپتامبر بنویسی برو آمریکا، ویزا نمی ده؟ نده. تو برو. تو کار خودتو بکن. می خوای در مورد اسکیموها بنویسی برو قطب. کشتی سوراخ بود نشد بری، ننویس. آخه مریضی راجع به اسکیموها می نویسی. ننویس. می خوای بنویسی هم از من گفتن، مبادا تخیل کنی. مبادا به رئالیسم خیانت کنی، مبادا به دفتر خاطراتت خیانت کنی. پیاده برو. با الاغ برو. هرچی سخت تر بهتر. زن و بچه رو با پس گردنی ببر سفر، زجرشون بده. خودت هم زجر بکش. هرکی تو راه باهات برخورد کرد با الاغ از روش رد شو بعد احساستو یادداشت کن. اگر کسی باهات برخورد نکرد سعی کن تو باهاش برخورد کنی، اگه جا خالی داد قید نوشتن رو بزن. آقایان نویسنده! به این سوی چراغ قسم! هرکی می خواد چیزی بنویسه باید آبستن آن چیز بشه، بعد بنویسه. می خوای در مورد روآندا بنویسی، یه تک پا پاشو برو روآندا، حامله شو برگرد بنویس. هرکی حامله ات کرد خیر و صلاحتو می خواد، می خواد نویسنده ات کنه. نویسنده باید همیشه آبستن باشه. هی نگین جنس مون جوره، دیگه بچه نمی خوایم. نگین فرزند کمتر زندگی بهتر. هرکه دندان دهد نان دهد. آخه بی ناموسها! چرا تجربه ی زیستن ندارین؟ این یکی رو که حتا هدایت هم داشت!! این زندگیه شماها دارین؟ جستجو نمی کنین؟ مگه جستجو چه بدی به شما کرده؟ صبح پا می شین میرین سر کار که از گشنگی نمیرین، دو بار در روز هم می رین می رینین که روده هاتون پاره نشه، ناهار قرمه سبزی می خورین شام هم کوکو سبزی کوفت می کنین، شب ها هم می خوابین. نفس هم می کشین. پس چرا جستجو نمی کنین؟ آخه چرا فقط از قاب پنجره تون دید می زنین و هیزی می کنین؟ چرا نمی رین تو تراس؟ چرا نمی رین بام تهران برینین؟ همه اش تو همون مستراح کوچولوی ته حیاط؟ آقایان نویسنده! عزیزان! دوستان! تن لش ها! مگر شما مرا الگوی خودتان قرار ندادین؟ پس چرا تفریح می کنید؟ چرا وقتی چایی می خورین سیبیلهاتون نمی ره تو استکان؟ مگه مرد نیستین؟ چرا عید نوروز می رین هتل جهانگردی گرگان؟ چرا آنتالیا؟ چرا گوش آداسی؟ چرا وقتی می خواین یه حالی به خودتون بدین نمی زنین تو گوش خودتون؟ چرا وقتی سرده کاپشن می پوشین؟ چرا وقتی این پاتون خواب میره اون یکی پاتونو نمی مالین؟ تابستونها چرا می رین استخر، فقط واسه ی شنا؟ چرا می رین حموم، فقط برای شستشو؟ چرا وقتی خوشحالین می خندین؟ چرا وقتی ایستک زیاد می خورین شاشتون می گیره؟ اصلا چه نویسنده ای هستین که ایستک زیاد می خورین؟ اصلا چرا زیاد می خورین؟ اصلا چرا می خورین؟ اصلا چرا؟ چرا؟ به راستی چرا؟
حامد حبيبي- وبلاگ ورطه
صندوقدار نشر چشمه (...) از چاپ سی هزارم کافه پیانو خبر داد. وی خاطر نشان کرد به زودی نشر چشمه به نشر کافه پیانو تغییر نام خواهد داد و فقط به چاپ و فروش این کتاب خواهد پرداخت. در همین حال دستفروش جلوی نشر چشمه از وجود یک کتاب از نشر قطره در بین پر فروشهای هفته و ماه و سال و قرن و هزاره اظهار تاسف کرد و آن را نتیجهی خرابکاری دشمنان دانست وی گفت: تا وقتی کتاب های نشر چشمه هست بست سلر شدن هیچ کتاب دیگری قابل بخشش نیست.
در همین رابطه جمعی از معترضان در اعتراض به پرفروش شدن یک کتاب از نشری دیگر، دست به راهپیمایی خشونت آمیز زدند. راهپیمایان با پرتاب کفش، کلاه، کمربند، دمپایی ابری و نارنجک دستی به سمت ساختمان نشر قطره خواستار برخورد با عاملان این چاپ غیر انسانی شدند. یکی از راهپیمایان به خبرنگار ما گفت: من تعجب میکنم در جایی که نشر چشمه هست بقیه به چه جرات کتاب میفروشند؟ مگر کتاب مواد مخدر است که هرکس دست به فروش آن بزند؟ ما تا کی باید شاهد این قبیل اقدامات باشیم؟ در پایان مراسم معترضان بیانیهای قرائت کردند و در آن از شهردار تهران تغییر نام خیابان "کریم خان زند" به خیابان "کافه پیانو زند" را خواستار شدند.
آبدارچی نشر قطره نیز در واکنش به این راهپیمایی ضمن اظهار ندامت از چاپ کتاب بفروش بدون هماهنگی با نشر چشمه، سرودند: که جایی که دریاست من کیستم، گر او هست حقا که من نیستم. وی اضافه کرد: ما در هنگام انتخاب نام "قطره"، کوچکتر بودن از "چشمه" را هم در نظر داشتیم. وی از مسوولان خواست تحت هیچ شرایطی به ناشری به نام "دریا" یا "دریاچه" مجوز ندهند. وی از مذاکره با مسوولان نشر چشمه برای جلب موافقتشان با نام نشری به نام نشر آب باریکه خبر داد. در همین حال مدیر بخش اصلاح نباتات سازمان محیط زیست از قطع درختان جنگل گلستان برای چاپهای بعدی کافه پیانو خبر داد. وی گفت: اگر دستم میرسید یک درخت روی کرهی زمین باقی نمیگذاشتم، این کتاب ارزش نابودی بشریت را دارد.
در همین حال نویسنده ی کافه پیانو که صد سال است مشغول جمعآوری نظرات و اساماسهای موجود در زمینهی کتابش است، از چاپ دایرهالمعارف سترگ کافه پیانو خبر داد. همچنین مدیر برنامههای وی اعلام کرد: به زودی جلد دوم کافه پیانو با نام "کاباره مزقون" به بازار خواهد آمد. وی فاش کرد این کتاب هنوز لیتوگرافی نشده به چاپ هفتادم رسیده. مدیر سازمان قانون بقای ماده و انرژی به خبرنگار ما گفت: محققان سی سال است در حال بررسی پدیدهی کافه پیانو هستند. وی فاش کرد ما هنوز انگشت به دهانیم که نشر چشمه به چه فناوری دست پیدا کرده که میتواند انرژیهایی را که هنوز تبدیل به ماده نشده به چاپ نودم برساند. وی گفت: در صورت کشف این پدیده، ناشران میتوانند رمانهایی را که هنوز نوشته نشده به فروش برسانند.
مسوول آمار سرانهی مطالعهی کشور در مصاحبه با خبرگزاریها اعلام کرد: در صورت احداث کافه پیانوهای زنجیرهای، سرانهی مطالعهی هموطنان از مرز دو دقیقه و بیست ثانیه در سال خواهد گذشت. در همین حال "جی کی رولینگ" نویسندهی ورشکستهی هری پاتر گفت: سهم من از دنیا، هری پاتر بود، ولی باید اعتراف کنم به نویسندهی کافه پیانو حسودی میکنم. وی در ادامه افزود از اینکه چندان کتابهایش با اقبال خوانندگان مواجه نشده شکایتی ندارد و این فقط بدشانسی او بوده که جلد صدم هری پاتر (...) با چاپ بیست و نه هزار و هفتصد و دوازدهم کافه پیانو همزمان شده، وی از مسوولان فروشگاههای شهروند خواست با هر بیست کیلو برنج محسنی که می فروشند یک جلد کتاب هری پاتر هم به دست مشتری بدهند.
همچنین مسوول تعیین تعداد کتاب کشور در مصاحبه با خبرنگار واحد مرکزی اعلام کرد: برای کمک به چاپ کتابهای کافه پیانو، پریچهر و مجموعه کارهای جناب مستور از این به بعد نویسندگان می توانند فقط به تعداد افراد خانواده ی خود کتاب چاپ کنند. وی افزایش کتاب های نایاب و حمایت از صنعت افست را از اهداف این طرح دانست و گفت: چرا باغدار محترم باید درختش را قطع کند و آن را بدهد نویسندههای کم فروش کتاب چاپ کنند. به راستی چرا؟ چرا؟ وی در حالی که خودش را می زد از خبرنگار ما خداحافظی کرد. در همین زمینه مدیا کاشیگر از اضافه شدن بخش مسابقهی رمانهای بفروشی که دو کلمهای هستند و با کاف شروع میشوند و در عنوان شان یک ساز فرنگی به کار رفته به مسابقهی روزی روزگاری امسال خبر داد وی گفت: آنقدر بخش جنبی به مسابقه ی روزی روزگاری اضافه می کنم تا تعداد رشته های آن را به تعداد رشته های المپیک تابستانی برسانم. در پایان، راوی این سطور در پاسخ به این سوال که آیا شما به فروش کتاب هایی مانند کافه پیانو حسادت می کنید گفت: حسادت نه، دارم سَکته می کنم.
هارولد پینتر؛ شکسپیر معاصر انگلیس، به ابدیت پیوست.
خبر کوتاه است، همچون تمامی اخبار مرگ. هارولد پینتر با آن اضطراب پس دیوارهای زندانگونه شخصیتهای نمایشیاش، با آن نگاه ژرف و عمیقش به هستی و وقایع روز دنیا، با تصویری اتاقگونه از زندگی انسان مدرن و وحشت پس این دیوارها، جزو طلاییترین دوره نویسندگان جریانگریز، متفاوت و آوانگارد، تأثیر عمیقی را بر تئاتر جهان گذاشت. او که در چند سال اخیر شدیدا نسبت به مسائل روز جهان واکنشی مستقیم داشت، چنانکه هیچ رفتار ضد انسانی رهبران جهان از تیر نقد او در امان نبود، اکنون به هم سلکانش؛ بکت، یونسکو، ژاری و ... پیوسته است. باز نشر این دو بیوگرافی تنها و تنها ادای دینی است به علاقه شخصی خود نسبت به این نمایشنامه نویس بزرگ جهان. نویسندهای که ترجمهي نمایشنامهي فاسق او، مدتها است در کشوی میز کارم منتظر چاپ است و...
یک
هارولد پینتر در دهم اکتبر سال ۱۹۳۰ در خانوادهی یهودی در محله «هاکنی» لندن چشم به جهان گشود. پدرش خیاط لباسهای زنانه بود. هارولد، بازیگری را در دبیرستان شروع کرد و نقشهایی در نمایشنامههایی چند از جمله «مکبث» و «رمئو» را در این سالها بازی کرد. او علاقه بسیاری هم به ورزش داشت و در مسابقات دو و میدانی دبیرستانها شرکت میکرد و چند مرتبه صاحب رکورد هم شده بود.
در سال ۱۹۴۸ از طریق بورسی وارد آکادمی سلطنتی «هنرهای دراماتیک» شد. اما پس از یک ترم شش ماهه به دلیل رفتار زننده و نابههنجارش به او اخطار داده شد و هارولد سرکش آنجا را ترک کرد. همچنین هنگامی که در سالهای ۱۹۴۹-۱۹۴۸ به خدمت سربازی فرا خوانده شد از رفتن به سربازی سر باز زده و محکوم به پرداخت جریمه شد.
در سال ۱۹۵۰ موفق میشود در «مجله پئوتری لندن» اشعاری از خود را به چاپ برساند. هارولد جوان در همین سال کار حرفهای خود را با ایفای نقش در یک سریال تلوزیونی آغاز کرد و به عنوان بازیگری حرفهای با بی.بی.سی قرارداد میبندد. در یک سال بعد، در نمایشی رادیوئی به نام «هانری هشتم» اثر شکسپیر بازی کرد و در همان سال با گروه خود به ایرلند سفر میکند و نقشهای «هوراشیو» و «باسانیو» و «کاسیو» را بازی میکند.
در سال ۱۹۵۶ اولین نمایشنامه خود به نام «اتاق» را به نگارش در می آورد و این نمایشنامه را به دوستش «هنری ولف» که دانشجوی تئاتر در دانشگاه «بریستول» بود، میدهد. پس از به صحنه رفتن این متن، پینتر تصمیم میگیرد به کار نوشتن ادامه دهد. نمایشنامه پینتر با چنان موفقیتی روبرو میشود که یک مدرسه دیگر از پینتر اجازه میخواهد تا نمایشنامه اتاق را به صحنه ببرد. در همین سال پینتر نمایشنامههای «مستخدم ماشینی» و «جشن تولد» را به رشته تحریر در میآورد. این دو متن هم بهروی صحنه رفته و مستخدم ماشینی به موفقیت چشمگیری دست مییابد. جشن تولد هم توسط «پیتر وود» کارگردانی میشود. در نوزدهم ماه مه همان سال باز هم جشن تولد به صحنه میرود و این بار مورد انتقاد سرسختانه و بسیار شدید منتقدان قرار میگیرد. منتقدان میگویند این متن تقلیدی است از نمایشنامه «درس» اثر «اوژن یونسکو».
پینتر در ۲۷ اکتبر سال ۱۹۵۸ نمایشنامه دیگری به عنوان «درد مختصر» را به نگارش در میآورد در همان سال هم متن مستخدم ماشینی و هم جشن تولد در آلمان اجراهای جهانی خود را بر صحنه میبرند و این نخستین موفقیت جدی پینتر را به دنبال میآورد.در سال ۱۹۵۹ نمایشنامه رادیوئی او به نام «شبی بیرون از خانه» اجرا میشود که موفقیت چشمگیری را برای او به همراه دارد.
نمایشنامههای «سختی در کارها»، «سیاه و سفید» و درد مختصر اجرا میشوند. در همان سال در تئاتر ملی آلمان بار دیگر نمایشنامه جشن تولد بر صحنه میرود و مستخدم ماشینی هم در کلوپ «هامپ استد» اجرا می شود.
اولین اجرای «سرایدار» در ۲۴ آوریل ۱۹۶۰ در لندن صورت گرفت. یکی از منتقدین در بارهي این متن گفته بود: «این متن شاهکار ابسورد است و بزرگترین نمایشنامه قرن بیستم -به شرطی که در انتظار گودو وجود نداشته باشد!»
پینتر که شدیدا تحت تاثیر «بکت» و «کافکا» بود، مانند این دو نویسنده برخوردی اگزیستانسیالیسم با مسائل و زندگی دارد. نوع زیست و هستی هر انسانی مبین تفکر اوست و باید «فروید» را هم به این دو نویسنده اضافه کنیم. چرا که نوشتههای هارولد پینتر به شدت رنگ و بویی فرویدی دارند و اروتیسم در آنها به وفور یافت میشود. خود پینتر در باره بکت و کافکا می گوید: «هنگامی که آثار این دو نویسنده را میخواندم به چیز بسیار عجیبی دست یافتم که ارتباط این دو نویسنده با هم بود. در آثار کافکا با وحشت و اضطرابی بسیار هیجانانگیز و دردناک روبرو میشدم؛ گویی در صحنه جنگی بدون سلاح گرفتار آمده باشید و وقتی به آثار بکت میرسیدم گویی در همان جبهه بودم؛ منتها در آرامش پس از نابودی!»
دو
هارولد پينتر تنها فرزند پدر و مادري يهودي در اكتبر 1930 در محلهي هاكني شمال لندن متولد شد. پدرش خياط بود. او در فضايي سرشار از اظهارات يهود ستيزي بزرگ شد كه اهميت بهسزايي در نمايشنامهنويس شدنش داشت. در شروع جنگ بينالمللي دوم، در 9 سالگي مجبور به ترك لندن شد و در دوازده سالگي به لندن بازگشت. پينتر ميگويد تجربهي بمبارانهاي جنگ هيچوقت او را رها نكرده است.
در لندن به مدرسهي گرامر هاكني رفت و در آنجا با گروهي از معلمان و دانشآموزان خوشفكر، پرانرژي و به لحاظ عقلي ماجراجو، آشنا شد. همين باعث شد تئاتر و ضدفاشيسم مهمترين تأثير را روي او بگذارد. فضاي سالهاي بلافاصله بعدازجنگ لندن سرشار از خشونتهاي ضد يهود بود كه صداي تأتري پرشور و حرارت، و ارعابي كه به تدريج رخنه ميكند و در واقع نمايشنامههاي اوليهاش را شكل ميبخشد، چيزي از اين فضا در خود دارد.
در اين مدرسه نقش مكبث و رومئو و چند نقش ديگر را به كارگرداني ژوزف بررلي (Joseph Brearly) بازي كرد كه در انتخاب حرفه هنرپيشگي ترغيبش كرد. در سال 1948 بعد از مدرسه به آكادمي سلطنتي هنرهاي نمايشي (Royal Academy of Dramatic Art) رفت كه به دليل نارضايتي پس از دو ترم تحصيل، آنجا را ترك كرد. در سال 1949 دو بار به دليل سرپيچي از خدمت نظاموظيفه جريمه شد که اشارات زود هنگامي بر عزم مقاومت و مخالفتگرايياش دارد که در جهتگيري کلي و شکلگيري بسياري از نمايشنامههايش اثر گذاشته است.
در سال 1950 اولين اشعارش را منتشركرد و به خاطر اجراهاي شكسپير مشهور شد. از سال1951 تا 1957 با تورهاي تئاتر سنتي سفر و نقشهاي تاريخي و عمدتاً شكسپير را بازي كرد. در اين سالها با نام ديويد بارون (David Baron) بازي ميكرد. هارولد پينتر در سال 1957 با نوشتن نمايشنامهي اتاق (The Room) كه توسط دپارتمان هنرهاي نمايشي دانشگاه بريستول چاپ شد، خود را به عنوان نويسنده تثبيت كرد. اولين نمايشنامهاش، جشن تولد 1957(Birthday Party)، در 1958 در تئاتر ليريك لندن به روي صحنه رفت و به دليل ابعاد افسانهاياش با شكست فاحشي مواجه شد و فقط يك هفته روي صحنه بود. اما بعدها بيشتر از ديگر نمايشنامههايش به روي صحنه رفت. از ابتداي دهه شصت پينتر به عنوان نمايشنامهنويس مشهور شد؛ گرچه هنرپيشگي و كارگرداني تئاتر را هم همزمان ادامه ميداد.
هارولد پينتر نمايندهي تئاتر بريتانيا در نيمه دوم قرن بيستم است و احتمالاً بيش از هر نمايشنامهنويس زندهي ديگري موضوع گزارشات آكادميك ميباشد.
او را به عنوان مبتكر سبك نمايش جديدي به نام كمدي آزارنده (The Comedy of Menace) ميشناسند و نامش، پينترسك (Pintersque)، براي توصيف فضايي خاص به صورت صفت وارد زبان انگليسي شده است. تئاتر پينترسك در ابتدا روايتي از تئاتر پوچي تلقي ميشد؛ اما صحيحتر آن است كه بهعنوان چيزي منحصر بهفرد تلقي شود. همانThe Comedy of Menace كه نوعي نمايش روانشناسي است كه در آن فاصلههاي مشخصي را بگو مگوي شخصيتها پر ميكنند كه ممكن است تجسم ترسهاي يكديگر، احساس ناامني يا تمايلات جنسي پنهان باشند يا نباشند.
اين كمدي ژانري است كه در آن نويسنده، تسلط و اطاعت پنهان را در پيش پا افتادهترين گفتوگوها نشان ميدهد.
مجموعه آثار پينتر ناهمگن است. تقريباً نمايشهايي كه در اوائل كارش نوشته پينترسك است مثل TheCaretaker(1960), Birthday Party, The Homecoming1965كه بيش از همه به روي صحنه رفته و در برنامه درسي دپارتمانهاي زبان گنجانده شدهاند.
پينتر تئاتر را به عوامل بنيادياش بازگرداند: فضاي بسته و گفتوگوي غيرقابل پيشبيني كه در آن آدمها اسير دست يكديگرند و از هم پاشيده شدن را بهانه ميكنند. با حداقل طرح (plot)، نمايشنامه از كشمكشي نيرومند و قايمموشكبازي بيان ِ متقابل شكل ميگيرد.
هارولد پينتر ميگويد به دنبال دورهي اوليه رآليسم روانشناسي، مرحله دوم را كه تغزليتر بود با نمايشنامههايي از قبيل چشم انداز 1967(Landscape) و سكوت 1968 ادامه داده است و بالاخره به مرحله سياسي رسيده است. با كارهايي چون يكي براي جاده 1984 (One for The Road)، زبان كوهستان 1988(Mountain Language)، نظم نوين جهاني 1991(The New World Order). ولي اين تقسيمبندي به صورت دورهاي به نظر ساده كردن موضوع ميرسد زيرا بعضي نوشتههاي پرقدرتش را ناديده گرفته است. مثلاً ناكجاآباد 1974 (No Man’s Land).
از سال 1974 در كنار نويسندگي فعاليتهايي در زمينه حقوق بشر داشته است و اغلب مواضع جنجالي اتخاذ ميكند. پينتر در سال 2002 به سرطان مبتلا شد؛ با اين حال از تلاش نايستاد و در سال 2005 كانديداي جايزهي نوبل ادبيات شد. رقيبان او نويسندهي ترك «اوران پاموك» و شاعر سوري «آدونيس» بودند كه به نظر از او جلوتر ميآمدند؛ زيرا در 10سال اخير 9 جايزه ادبيات نوبل به اروپا تعلق گرفته بود و از طرفي اگر جايزه به اديبي انگليسي اهدا ميشد دومين جايزه نوبل ادبيات براي انگلستان ظرف 5 سال بود. بنابراين از آكادمي سوئد انتظار ميرفت كه به قارهي ديگري به خصوص آسيا توجه كند.
پينتر با بردن جايزهي ادبيات نوبل باعث درگيري بحثهاي گوناگوني شد كه تصميم آكادمي را از جهاتي انتخابي گريزناپذير از عوامل سياسي ميدانستند زيرا اينطور گمان ميرود که جايزهي نوبل اغلب به کساني مثل «الکساندر سولژينيتس» از شوروي و «گونترگراس» نويسندهي صريحالهجهي آلماني تعلق ميگيرد که در زماني مشخص موضع سياسي دلسوزانهاي گرفته باشند.
با اين حال گرچه ممكن است عقايد سياسي پينتر عاملي بهشمار آمده باشد، اما اين جايزه از نظر هنري بسيار موجه است و دستاوردهاي نمايشي و ادبي پينتر، يك سروگردن بالاتر از ساير نويسندگان انگليسي است. در هر حال، انتقاد صريح پينتر از سياست خارجي آمريکا و مخالفتش با جنگ عراق، بدون شك او را از جنجاليترين برندگان جايزه افتخارآميز نوبل ادبيات كرده است.
پينتر فرداي روزي که مطلع شد برندهي جايزه نوبل شده در مصاحبهاي تلفني با روزنامهنگاري سوئدي گفت كه نميتواند حرف بزند و اين خبر او را از پاي درآورده است و براي دريافت جايزه و سخنراني به استكهلم خواهد رفت. اما حالش رو به وخامت گذاشت و سخنراني خود را با عنوان «هنر، حقيقت، سياست» ضبط كرد و به آكادمي فرستاد كه همزمان در دنيا پخش شد. پينتر سخنرانياش را اين طور شروع ميكند:
« در سال 1958 نوشتم: تشخيص بين اينكه چه چيز واقعي و چه چيز غيرواقعي است سخت نيست، همينطور بين چيزي كه درست است و چيزي كه غلط است. لازم نيست چيزي درست باشد يا غلط، ميتواند هم درست باشد هم غلط. اعتقاد دارم كه اين تأكيدها هنوز هم در كشف واقعيت از طريق هنر، كاربرد دارد. بنابراين به عنوان يك نويسنده از اين تأكيدها حمايت ميكنم ولي به عنوان يك شهروند بايد بپرسم:«درست چيست؟ غلط چيست؟»
پينتر نمايشنامهها و فيلمنامههايي هم براي راديو، تلويزيون و سينما نوشته است. از جمله فيلمنامههايش ميتوان به مشهورترين آنها اشاره كرد:
پيشخدمت (The Servant (1963، حادثه (The Accident (1967، بينابين رفتن (To Go Between (1971 و زن ستوان فرانسوي(1981 ) The French Lieutenant's Woman (كه براساس رمان «پيچ در پيچ» جان فولز John Fowles نوشته است).
جوايز:
ـ Commander of the British Empire CBE
- جايزه شكسپير (هامبورگ)
- جايزه اروپايي براي ادبيات (وين)
- جايزه پيراندلو (پالرمو)
- جايزه بريتانيايي ادبيات ديويد كوهن
- جايزه لورنس الوير
- جايزه ويلفرد اوئن براي شعرجنگ (War) كه عليه امريكا است.
- جايزه يك عمر دستاوردهنري به افتخار مولير
- جايزه نوبل ادبيات
پينتر دوباره ازدواج كرده است:
1956 با « ويوين مرچنت » هنرپيشه
1980 با « ليدي آنتونيا فريزر »
منابع:
یک:
بررسی آثار هارولد پینتر/ نوشته: مارتین اسلین/ برگردان: عاطفه پاکباز نیا
دو:
دیباچه/ مهرشيد متولي
(نقل از وبلاگ تا مقصد ميخوابم... - جواد عاطفه)
(اين مطلب، به بهانهي معرفي 2 كتاب كافه پيانو و كافه پري دريايي، از وبلاگ خانم امن زاده نقل شده)
"من دیوانه ام. یعنی گاهی که به سرم می زند؛ کارهای بی منطقی می کنم. فقط به این خاطر که، از دلش تصویرهای قشنگی در می آید و من می میرم برای دیدن این طور تصویرها. و بیشتر وقت ها هم پشیمان می شوم که دیدن یک تصویر قشنگ؛ واقعا می ارزید به این که من بزنم حال یک کسی را بگیرم و آزارش بدهم؟ اما باز هم پیش می آید که بزند به سرم و کاری بکنم که باز هم آخرش مجبور بشوم این را از خودم بپرسم. برای این است که می گویم من دیوانه ام و اگر کسی نتواند باهام زندگی کند؛ باید بهش حق داد."
صفحه 172 از "کافه پیانو" از "فرهاد جعفری" از "نشر چشمه" از ...(واژه آرایی "از" رو داشتید؟! )
دیروز برای خریدنش رفتم چشمه. خب یه نمه(!) گرونه، اما از پول یه پیتزا توی همون حوالی، که البته صرف پرورش اندام معده میشه(!) ارزون تره؛ به جان خودم! حالا خیلی هم فرق نمیکنه که جایی که من دوست دارم ویرگول (،) بذارم، نویسنده دلش از اینا (؛) میخواد. کتاب عینهونه خود زندگی سر راست و ممتنع! و پر از اسمها و واژههای شیک و پیکه؛ "گل گیسو" دلیل اصلی نوشتن این کتابه و خدا حفظش کنه این دلیل آمده بر آفتاب رو. کتاب رو که باز کنی از صفحهی اولش عقشولیاش میشی اساسی، بعد هم اول برای من و بعد برای جناب نویسندهاش هی هی عشقولانه در میکنی. تازه اشم، اگر خود فرهاد مجیدی، ای وای ببخشید، فرهاد جعفری هم اگه بود، لابد امضاش میکرد برام که خب نبود؛ اما بودند خانم "میترا الیاتی" که کتاب ایشون هم کافه داره اما "کافه پری دریایی" که بهار 87 چاپ شده و این هفته جزء پرفروشهای چشمه بود و برام امضاش کردند و آخ جون!
بدو که چشمه، کافه بارونه ؛ بدوووووووووووووووو!
به درک که مجوز نمیگیرند و چاپ نمیشوند! به جهنم! اگر همین عدهی اندکی که میخوانند و مینویسند هم افسرده شوند یا بگذارند بروند، دیگر به چه میتوان دلخوش بود؟ پاشنهی آشیل نوشتن "چاپ شدن" نیست. این همه کتاب برای خواندن هست، این همه کتاب برای پیشنهاد کردن هست. تا به هم میرسیم مینالیم از کتابی که دو سال است رفته و برنگشته و خبری هم از آن در دست نیست. با یک تلفن انرژی همدیگر را میگیریم. از وزیر ارشاد که انتظار نداریم به ما زنگ بزند و حرف خوب و امیدوار کنندهای بگوید، از دوستان هم نباید داشته باشیم.
مردمِ یانگوم بین
مردمِ امروزمان بگذرد فقط همین
مردم با قابلمه برو پارک ملت ک...تو هوا کن
مردم خودتو به زور تو صف خرید زمینهای فاز دو شهر جدید پرند جا کن
مردمی که نصفشان قرمزند و نصفشان آبی
مردم عشق سیرابی
مردم "پسر! با کتاب خوندن هیچی نمیشی"مردم من برادرزادهی همسایهی مدیرعاملم، تو کیش میشی؟
مردم واه! واه! کی حوصله داره کتاب بخونه
مردم هرشب بریم پیتزا و شاورما که لذت اونهمردم دویست و شش سوار خر سوار
مردم آي خونهدار و بچهدار، زنبیلو بردار و بیار
مردم همگی بدون استثناء عشق فردین
مردم بالا پایین پریدن و نشاندادن علامت پیروزی جلوی دوربین
مردم وقتی یه پیتزای ریدمون به قیمت جون شده، واه! واه! کتاب چه گرون شده!
مردمِ نمایشگاه کتاب شد، خانوم بچهها رو بردار ببریم پیک نیک
مردم دریغ از سه دقیقه فکر کردن و سه ساعت پای تلفن در حال چیک چیک
مردم تا دیروز فرق مهرجویی و گوشت کوبیده رو ندون
مردم امروز سنتوری رو برو ببین یه چیزی گیرت بیاد جوون!مردم جانماز آب کش و فیلم خصوصی دختر شوکت بین
مردم اس ام اس بازترین تمدن تاریخ کره ی زمین را اگر کتاب نباشد چه باک! از ماست که برماست، ارشاد کارهای نیست.
(نقل از وبلاگ آقاي ح. حبيبي، همراه با ويرايش و حذف و اضافه!)
چشمه؛ کتاب فروشییه دوست داشتنییی که هرگز نداشتم. اما خب کی میدونه!
اون ساختمون ادارییه بسیج ِ شرکت نفت (زیر پل حافظ) که تا آخر اونجوری نمیمونه! میخرمش یه روزی! بعدش اونقدر بزرگ هست که مثل کتاب فروشییه مگ رایان، اون تهش یه جا واسه بچهها درست کنم. یه گلیم پهن میکنم و براشون از این کوسن بزرگ نرما میذارم که بیان روش بشینن و یکی-شاید مامانم- واسشون کتاب بخونه و ... بعد اون وسط یه تام هنکسی هم اومد که، خواهر، برادرش رو -میتونه دختر و پسر همسایهشون هم باشه!- آورده بود کتابفروشی که، چه خوبتر!
(اين مطلب از وبلاگ خانم مريم پ. نقل شده است و عنوان آن از طرف ما انتخاب شده است)
* * *
آخرين قطار مترو، هر شب ساعت 10:40 از ايستگاه 7 تير حركت مي كنه. اين قطار از خيلي جهات با بقيهي قطارها فرق ميكنه ...
(اين مطلب توسط آقاي علي ر. براي ما ارسال شده است)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|