تبليغاتX
لب چشمه - مرگ بازي
 
کلوپ مشتريان نشر چشمه
 
 

از متن كتاب:

چیزی در فضای اتاق هست که آزارم می‌دهد، اما نمی‌دانم چیست. دل‌تنگی را نمی‌شود با بطری‌های شیشه‌ای و قوطی‌های فلزی پاک کرد؛ مثل خیلی چیزهای دیگر. دوباره خاطره‌ی کسی را به یاد آورده‌ای که تازه به نبودنش عادت کرده‌ای؛ و باز آینده‌ات پُر از نبودن کسی در گذشته می‌شود و آن‌وقت تو می‌مانی و جاسیگاری کوچکی که پُر است از ته‌سیگارهای مچاله، که زمانی فقط یک سیگار بوده‌اند و حالا قرار است بگویند که این‌جا اتفاقی افتاده است. [ص 28 ]

و فکر می‌کنم به کلمه‌ی دل‌تنگی، که در هیچ زبانی معادل فارسی ندارد و قشنگ‌ترین اتفاق بدِ دنیاست. چه حس بی‌کلامی‌است دل‌تنگی! پُر است از سکوت که انگار بُعد چهارم آن است و وقتی می‌آید، زندان سه‌بُعدی بودنش را می‌شکند و بعد حس آشنای یک‌جور خلسه‌ی غریب … [ص 39]

وقتی کسی نداند که کجا و چه‌طور همه‌ چیز تمام شده و نداند که برای کدام سنگِ تکه تکه شده باید اشک بریزد، وقتی خاطره‌ای نمانده باشد که شب و روز تکرار شود به یادت بیاورد همه‌ چیز را، نبودن دیگر معنا ندارد؛ مثل انتظار و اشتیاق دیدن و حرف زدن با سنگی شکسته. [ص 72]

 

بخش‌هايي از داستان "امشب ماه در مي‌زند":

ده روز کمتر از یک سال گذشته است. بین شب و روز جمع شده بودیم دور ِ دیگ وسط ِ خانه‏ی ما و به‏نوبت هم می‏زدیم. نیت می‏کردیم و هم می‏زدیم تا ته نگیرد حلیم و نسوزد آرزوها‏ی‏مان. یادت هست؟ حتما یادت هست، اصلا همیشه یادت بوده؛ که هفته‏ی قبل من چه لاکی زده بودم و سایه‏ام چه رنگی بوده و صندل تازه‏ام به تونیک دامن سرمه‏ای‏ام می‏آمد یا نه. ده روز کمتر از یک سال گذشته امیر. یادت هست؟ می‏گویند همه چیز را فراموش کرده‏ای و نمی‏توانی چیزی را به‏یاد بیاوری؛ حتا من را، راست می‏گویند؟ از دخترهای آن‏جا حرف می‏زنند و از لوندی‏شان و این‏که آن‏جا خوبی و آرام. راست می‏گویند؟ چرا دیگر نامه نمی‏نویسی؟ چرا دیگر چیزی نمی‏فرستی؟
داستان عجیبی است! که من گاه‏به‏گاه صدایت را بشنوم و ببینمت که کنار باغچه نگاه می‏کنی و باز امروز -راستی چند روز از رفتنت گذشته، چند هفته، چند ماه؟- هنوز من مانده باشم و حرف‏های ناگفته و این‏ها که می‏خواهند بدانند قصه از کجا شروع شده است. قصه‏ی عجیبی است که من هنوز خودم را نبخشیده باشم که چرا آن شب با تو نیامدم و حسرت روزهایی را دنبالم بکشم که هرگز برنمی‏گردند تا کسی بخواهد اشتباهی را جبران کند و تو هنوز مثل ِ همه‏ی این روزها، نباشی و نیامده باشی هنوز.

[...]

ده روز کمتر از یک سال گذشته است. از من اگر بخواهی بدانی، خوب‏تر از تمام ماه‏های گذشته‏ام. آن‏قدر در این ماه‏ها فی‏البداهه زندگی کرده‏ام و فی‏البداهه نگاه کرده‏ام و  فی‏البداهه خندیده‏ام و فی‏البداهه گفته‏ام و نوشته‏ام و فی‏البداهه راه رفته‏ام و در آغوش کشیده‏ام که، دیگر یادم رفته قرار نیست برگردی. یادم رفته که –به‏قول آدم‏های خیلی خیلی عاقل- هر چیزی، حتا نیامدن تو، در زندگی حکمتی دارد! و به‏قول همان شاعری که دوستش داری: «کاش دنیا این‏همه آدم عاقل نداشت!»
چه شاعرانه‏های غریبی می‏نویسد سرنوشت! و ما آدم‏ها چه‏قدر ساده‏ایم و پرمدعا، و چه‏قدر غافل‏ایم از دنیاها و آدم‏های موازی ِ این دنیای خودمان! و چه‏قدر دل‏مان خوش است؛ هی افلاتون و ارسطو می‏خوانیم وهی می‏پرسیم چرا و... دست آخر هم یک مشت جواب‏های عجیب و غریب پیدا می‏کنیم که مثلا علم یا حادثه یا طبیعت یا، خنده‏دارتر از همه‏شان، تصادف!

[...]

خسته شده‏ام دیگر امیر، خسته، حالا دیگر فردا را نمی‏خواهم... نمی‏خواهم. یعنی می‏شود کسی گذشته را بازگرداند امیر؟ به منی که تمام این ماه‏ها شده‏ام شبیه همان شعر روبر دسنوس که زیاد می‏خواندیش:
آن‏قدر زیاد خوابت را دیده‏ام، آن‏قدر زیاد با سایه‏ات راه رفته‏ام و حرف زده‏ام، آن‏قدر سایه‏ات را دوست داشته‏ام، که دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده...

[...]

 

يادداشت نويسنده درباره‌ي چاپ اين كتاب:

خب، مرگ‌بازی هم بالاخره منتشر شد. لاغر است کمی و این بیش‌تر از آن‌که به فونت کتاب‌های نشر چشمه بستگی داشته باشد -که از کتاب‌های ناشران دیگر یکی دو شماره کوچک‌تر است- به‌خاطر حذف یکی از داستان‌‌های مجموعه است که عجیب نوربالا می‌زد و به همین دلیل -و به پیشنهاد بعضی دوستان- قبل از سپردن مرگ‌بازی به ناشر، کنارش گذاشتم.
حالا ولی خوشحالم و چندان به این چیزها فکر نمی‌کنم. مهم این بود که منتشر شود و حالا با سروشکلی آبرومند و ظاهری دوست‌داشتنی و حرفه‌ای منتشر شده است و همین برای من کافی است. دلم می خواهد فقط یک گوشه بنشینم و باقی را بسپارم به «مرگ‌بازی» تا شاید روی پای خودش بایستد و حفظ آبرو کند. حالا فقط می‌توانم سکوت کنم و به کارهای بعدی فکر کنم و امیدوار باشم که مخاطبان مرگ‌بازی هم، مثل من، چند داستان از این 9داستان را دوست داشته باشند و خاطرات و دغدغه‌ها و زندگی خودشان را توی این داستان‌ها پیدا کنند؛ و مگر جز این کار دیگری هم از دست من بر می‌آید؟

 

 
  POWERED BY BLOGFA.COM