کلوپ مشتريان نشر چشمه |
همیشهی خدا، از این روزنامهخوانهای حرفهای بودم. طوری که تا همین چندسال پیش، روزانه چه بسا تا ده دوازده روزنامه (از چپ و راست تا میانه) را نمیخواندم؛ خوابم نمیبرد. طوری که همسرم از دستم به ستوه آمده بود و نمیدانست با آن حجم بزرگ از روزنامهها که هرروز روی هم تلنبار میشد؛ چه بکند.
خواندنم هم واقعاً اسمش خواندن بود. نه اینکه فقط به تیترها و عنوان ها اکتفا کنم. یا مثلاً فقط به صفحات سیاسیشان. بلکه تقریباً همهی محتوایشان را میبلعیدم!
یکروز تصمیم گرفتم دیگر روزنامه نخوانم و خریدن و خواندن روزنامه را که تنها تفریح روزانهام بود، متوقف کنم. اصلاً باورم نمی شد که به آن سادگی بتوانم روزنامهخواندن را کنار بگذارم. برای چندروزی سختی کشیدم و اعصابم متشنج بود، اما رفته رفته بهش عادت کردم. و اکنون سالهاست که حتا یک نسخه روزنامه نخریده و نخواندهام (مگر بسیار بهندرت).
تا اینکه طولی نکشید که به اینترنتگردی رو آوردم و بعدش هم وبلاگنویسی. که دقیقاً نشست جای همان عادت قدیم و هیچ ازش کم نیاورد. چه از حیث هزینهاش و چه از حیث زمانی که بهش اختصاص میدادم.
حالا؛ از این حکایت هم به ستوه آمدهام و حسابی احساس خستگی میکنم. و فکر میکنم باید این عادت را هم کنار بگذارم که بیشتر وقتم در روز، صرف خواندن این سایت و آن سایت یا این وبلاگ و آن وبلاگ میشود. آن هم با آن وسواسی که من دارم که از هیچ خبر و تحلیلی هم نمیگذرم.
این است که این آخرین پست من در گفتمگفت خواهد بود.
در این مدت، دوستان بسیاری پیدا کردم که از دوستی باهشان خوشوقتم. همینطور خوانندگانی بودند که همیشه در این راه همراهم بودند و بعضیشان، آنطور که برایم مینوشتند، جزو عادتهای روزانهی شان، یکی هم سر زدن به گفتمگفت بود. از همهشان، به خاطر این همراهی سپاسگزارم که در این مدت، تنهایم نگذاشتند و مونس و همدم من در وقت دلتنگی یا خوشی بودند. و برایشان، در هرکجا که هستند؛ آرزوی خوشوقتی و شادکامی میکنم.
فقط، تا چندروزی، در بخش کافهپیانو؛ شاهد ادامهی گفتگوی من و احمدرضا توسلی خواهید بود.
زنده باشید.
بعدالتحریر:
یکی دوتا کامنت که ازتان گرفتم؛ بهنظرم میرسد باید اینرا اضافه کنم که دلیل این تصمیمم چیست: اینکه من از وقتی بیدار میشوم و میآیم این پائین تا وقتی که در ساعت 3 یا 4 شب میروم بالا تا بخوابم؛ بدون این که حواسم باشد، نزدیک به یک تا یک پاکت و نیم سیگار میکشم. درحالی که وقتی بالا هستم، بسیار بهندرت هوس سیگار میکنم. مثلاً در طول سه جهار ساعت، شاید یکبار.
دیشب وقتی خواستم بخوابم؛ تا نزدیک یک ساعت شاید، خوابم نمیبرد. اصلا نمیتوانستم نفس بکشم و احساس خفگی میکردم. هیچکاریش هم نمیتوانم بکنم. یعنی اگر بخواهم بنشینم و بنویسم (یا بخوانم) بدون اینکه حواسم باشد، هی سیگار پشت سیگار روشن میکنم. از این است که به ستوه آمدهام.
میخواهم بروم جلوی تلویزیون بنشینم؛ یک کیلو تخمه آفتابگردان هم بگذارم جلوم! ا بیبیسی فارسی نگاه کنم و محو اجرای پونه قدوسی و دیگران شوم (یا این برنامه «تختگاز»ش که شاهکار است) یا فوتبال و سریال ببینم و یا بیشتر به گلگیسو برسم. همین.
هیچ علت دیگری ندارد. به نظرم دیگر توی سن و سالی نیستم که بتوانم این همه بنشینم و بخوانم و بنویسم و نگران سلامتیام هم نباشم. در سنی که اکنون درش هستم، خواب و خوراک به موقع هم بسیار مهم است. در حالی که وقتی من میآیم پائین، اصلاً وقت نهار و شام هم یادم میرود خیلی وقتها!
امیدوارم حکایتم را درک کنید.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|