کلوپ مشتريان نشر چشمه |
روزها كه از جلو كافه ميگذشتم، وانمود ميكردم كه موهايش را نميبينم كه طلايي بود و تنش را كه مثل پري دريايي تاب ميخورد.
نگاهي به پشت سرم انداختم. آقا ناظم هم بود. چندتا از بچههاي مدرسه قطار شده بودند دنبالش. سهراب به شانهام زد و گفت: « اونجا رو نگا، بابات!»
با چندتايي از همكارهاش دم دكهي بستهي روزنامهفروشي ايستاده بودند به حرف زدن. ولي مثل اينكه اوقات پدرم تلخ بود.
-از متن كتاب-
ادامه ... (متن يكي از داستانها)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|
